فهرست کتاب


مکتب مهر (اصول تربیت در نهج البلاغه)

مصطفی دلشاد تهرانی‏

مجاری تفکر

مهمترین مجاری تفکر در نهج البلاغه عبارت است از: خداشناسی، انسان شناسی، جهان شناسی، و تاریخ شناسی؛ و امیر مومنان علی (علیه السلام) لطیف ترین سخنان را درباره این مجاری تفکر فرموده است.
تفکر در حق و اسما و صفات حق والاترین عرصه تفکر و بهترین سلوک به سوی شهود حق است. امام خمینی (ره) درباره اهمیت مرتبت چنین تفکری - نه تفکر مرسوم - می نویسد:
اول تفکر در حق و اسما و صفات و کمالات اوست؛ و نتیجه آن علم به وجود حق و انواع تجلیات است و از آن، علم به ادعیان و مظاهر رخ می دهد. و این افضل مراتب فکر و اعلا مرتبه علوم و اتقن مراتب برهان است، زیرا که از نظر به ذات علت و تفکر در سبب مطلق، علم به او و مسببات و معلومات پیدا شود و این نقشه تجلیات قلوب صدیقین است و از این جهت آن را برهان صدیقین گویند؛ زیرا که صدیقین از مشاهده ذات، شهود اسما و صفات کنند و در آیینه اسما، اعیان و مظاهر را شهود نمایند. و اینکه این قسم برهان را برهان صدیقین گوییم برای آن است که اگر صدیقی بخواهد مشاهدات خود را به صورت برهان در آورد و آنچه ذوقا و شهودا یافته، به قالب الفاظ بریزد، این چنین شود، نه آنکه هر کس بدین برهان علم به ذات و تجلیات آن پیدا کرد، از صدیقین است، یا آنکه معارف صدیقین از سنخ براهین است، منتها براهینی مخصوص. هیهات که علوم آنها از جنس تفکر باشد، یا مشاهدات آنها را با برهان و مقدمات آنها مشابهتی. تا قلب در حجاب برهان است، و قدم او قدم تفکر است، به اول مرتبه صدیقین ترسیده (است). و چون از حجاب غلیظ علم و برهان است، با تفکر سر و کاری ندارد، و بی واسطه برهان، بلکه بی واسطه موجودی، در آخر کار و منتهای سلوک، به مشاهده جمال جمیل مطلق نایل گردد، و به لذت دائم سرمد برسد، و از عالم و هر چه در اوست وارهد، و در تحت قباب(276) کبریایی، به فنای کلی باقی ماند، و از او اسم و رسمی باقی نماند و مجهول مطلق گردد؛ مگر آنکه عنایت حق شامل حال او گردد و او را ارجاع به مملکت خود و ممالک وجود به مقدار سعه وجود عین ثابت او نماید؛ و در این رجوع، سبحات جمال و جلال برای او کشف گردد، و در آینه ذات، اسما و صفات را مشاهده نماید(277)، و از آن به شهود عین ثابت خود، و هر چه در ظل حمایت اوست نائل شود، و کیفیت سلوک مظاهر و رجوع به ظاهر، بر قلب او کشف شود. پس به خلعت نبوت مفتخر گردد؛ و اختلاف مقامات انبیا و رسل در این مقام ظاهر شود، و مقدار سعه و ضیق دایره رسالت و مبعوث منه و مبعوث الیه، در این مقام برای آنها منکشف گردد(278).
شناخت حقایق عالم به چنین تفکری نائل آید و آن که توفیق تفکر در این عرصه را می یابد، حق را به حق می شناسد، چنانکه امیرمومنان علی (علیه السلام) بدان سفارش فرموده است:
اعرفوا الله بالله(279).
خدا را به خدا بشناسید.
این سیر مبتنی بر تفکری حقیقی است که با قدم عشق صورت می پذیرد و در این سفر عشقی، حق مبدا سفر و اصل سفر و منتهای آن است(280). از امیرمومنان علی (علیه السلام) سوال شد: بم عرفت ربک؟ (پروردگارت را به چه شناخته ای)؟
بما عرفنی نفسه.
به آنچه خودش خود را به من شناسانده است.
عرض شد: و کیف عرفک نفسه؟ (خودش را چگونه به تو شناسانده است)؟
فرمود:
لا یشبهه صوره، و لا یحس بالحواس، و لا یقاس بالناس، قریب فی بعده، بعید فی قربه، فوق کل شی ء، و لا یقال له شی ء فوقه، أمام کل شی ء، و لا یقال له أمام، داخل فی الاشیاء لا کشی ء داخل فی شی ء، و خارج من الاشیاء لا کشی ء خارج من شی ء سبحان من هو کذا و لا هکذا غیره و لکل شی ء مبتدأ.(281)
هیچ صورتی شبیه او نیست، و به حواس درک نشود، و به مردم سنجیده نشود؛ در عین دوری نزدیک است، و در عین نزدیکی دور است؛ برتر از همه چیز است و گفته نشود چیزی برتر از اوست، پیشاپیش همه چیز است و گفته نشود پیش دارد؛ در اشیا داخل است نه مانند داخل بودن چیزی در چیزی از همه چیز بیرون است نه مانند بیرون بودن چیزی از چیزی؛ منزه است آن که چنین است و جز او چنین است، و او سرآغاز همه چیز است.
همه چیز آدمی در پرتو اندیشه توحیدی اصلاح می شود و دریافتهای توحیدی بستر کمال آدمی است و شناخت حق و اسما و صفات و کمالات او راه حقیقت هستی و اتصاف به کمالات الهی است. امیر مومنان علی (علیه السلام) در خطبه ای بی بدیل چنین فرموده است:
الحمد لله الذی لا بیلغ مدحته القائلون، و لا یحصی نعماءه العادون، و لا یودی حقه المجتهدون، الذی لا یدرکه بعد الهمم، و لا یناله غوص الفطن، الذی لیس لصفته حد محدود، و لا نعت موجود، و لا وقت معدود، و لا اجل ممدود. فطر الخلائق بقدرته، و نشر الریاح برحمته، و وتد بالصخور میدان أرضه. اول الدین معرفته، و کمال معرفته التصدیق به، و کمال التصدیق به توحیده، و کمال توحیده الاخلاص له، و کمال الاخلاص له نفی الصفات عنه، لشهاده کل صفه أنها غیر الموصوف، و شهاده کل موصوف أنه غیر الصفه: فمن وصف الله سبحانه فقد قرنه، و من قرنه فقد ثناه، و من ثناه فقد جزأه، و من جزأه فقد جهله، و من جهله فقد أشار الیه، و من أشار الیه فقد حده، و من حده فقد عده. و من قال فیم ضمنه، و من قال علام فقد أخلی منه. کائن لا عن حدث، موجود لا عن عدم. مع کل شی ء لا بمقارنه. غیر کل شی ء لا بمزایله، فاعل لا بمعنی الحرکات و الاله، بصیر اذ لا منظور الیه من خلقه، متوحد اذ لا سکن یستأنس به و لا یستوحش لفقده.(282)
سپاس خدایی را که سخنوران در ستودن او بمانند و شمارگان شمردن نعمتهای او ندانند، و کوشندگان حق او را گزاردن نتوانند. خدایی که پای اندیشه تیزگام در راه شناسایی او لنگ است، و سر فکرت ژرف رو به دریای معرفتش بر سنگ. صفتهای او تعریف ناشدنی است و به وصف در نیامدنی، و در وقت ناگنجیدنی، و به زمانی مخصوص نابودنی. به قدرتش خلایق را بیافرید، و به رحمتش بادها را بپراکنید، و با خرسنگها لرزه زمین را در مهار کشید. سر لوحه دین شناختن اوست؛ و درست شناختن او، باور داشتن او، و درست باور داشتن اوست، یگانه انگاشتن او، او را بسزا اطاعت نمودن؛ و بسزا اطاعت نمودن او، صفتها را از او زدودن، چه هر صفتی گواه است که با موصوف دوتاست و هر موصوف نشان دهد که از صفت جداست، پس هر که پاک خدای را با صفتی همراه داند او را با قرینی پیوسته، و آن که با قرینش پیوندد، دو تایش دانسته؛ و آن که دو تایش خواند، جزء جزءاش داند؛ و آن که در جهتش نشاند، محدودش انگارد؛ و آن که محدودش انگارد، معدودش شمارد. و آن که گوید در کجاست؟ در چیزیش در آرد؛ و آن که گوید فراز چیزی است، دیگر جایها را از او خالی دارد. همواره بوده است و از چیزی به وجود نیامده، و وجودی است که سابقه عدم برای او نیست. با هر چیز هست، و همنشین آن نیست، و چیزی نیست که از او تهی است. هر چه خواهد پدید آرد، و نیازی به جنبش و وسیلت ندارد. از ازل بیناست و تا به ابد یکتاست، دمسازی نداشته است تا از آن جدا افتد و بترسد که تنهاست.
تفکر در خداشناسی والاترین عرصه تفکر است و مراد از معرفت و شناسایی خدای متعال ادراک حق و صفات جمال و جلال او به اندازه وسع و طاقت آدمی است، اما پی بردن به کنه حقیقت ذات مقدس الهی بلکه به کنه صفات او امری است که فرشتگان مقرب و انبیای بزرگ در رسیدن به کنگره آن به کوتاهی اعتراف دارند تا چه رسد به دیگران(283).
لا تقع الأوهام له علی صفه، و لا تعقد القلوب منه علی کیفیه، و لا تناله التجزئه و التبعیض، و لا تحیط به الابصار و القلوب.(284)
نه پندارها برای او صفتی داند، و نه خردها اثبات چگونگی برای او تواند. نه جزء جزءاش توان کرد، و نه تبعیض پذیر است(285)، و نه دیده ها و یاد دلها او را فراگیر است.
فلا تستعملوا الرأی فیما لا یدرک قعره البصر، و لا تتغلغل الیه الفکر.(286)
پس رای خود را به کار مبندید در آنچه دیده ژرفای آن را نتواند و اندیشه به کنه آن نتواند رسید.
همچنین تفکر در انسان و شناخت حقیقت آدمی و مراتب و منازل انسانی و صیرورت این والاترین موجود هستی، عرصه ای نیکو در رشد و تعالی و سلوک حقیقی است. امیر مومنان علی (علیه السلام) بدین امر توجه داده و فرموده است:
العالم من عرف قدره، و کفی بالمراء جهلا ألا یعرف قدره.(287)
دانا کسی است که قدر خود را بشناسد؛ و در نادانی انسان همین بس که قدر خویش را نشناسد.
هلک امرءلم یعرف قدره.(288)
کسی که ارزش خود را نشناخت، تباه گشت.
جهان شناسی نیز عرصه ای نیکو برای تفکر آدمی و شناخت هستی و اصلاح رابطه خود با طبیعت و بهره گرفتن درست از آن در جهت سیر کمالی است و امیر مومنان (علیه السلام) مکرر به تفکر و سیر در این عرصه سفارش نموده، چنانکه فرموده است:
و لو فکروا فی عظیم القدره، و جسیم النعمه، لرجعوا الی الطریق، و خافوا عذاب الحریق، و لکن القلوب علیله، و البصائر مدخوله! الا ینظرون الی صغیر ما خلق، کیف احکم خلقه، و اتقن ترکیبه، و فلق له السمع و البصر، و سوی له العظم، و البشر! انظروا الی النمله فی صغر جثتها، و لطافه هیئتها، لا تکاد تنال بلحظ البصر، و لا بمستدرک الفکر، کیف دبت علی ارضها، و صبت علی رزقها، تنقل الحبه الی جحرها، و تعدها فی مستقرها. تجمع فی حرها لبردها، و فی وردها لصدرها؛ مکفول برزقها، مرزقه بوفقها؛ لا یغفلها المنان، و لا یحرمها الدیان، و لو فی الصفا الیابس، و الحجر الجامس! ولو فکرت فی مجاری اکلها، فی علوها و سفلها، و ما فی الجوف عجبا، و لقیت من وصفها تعبا! فتعالی الذی اقامها علی قوائمها، و بناها علی دعائهما! لم یشرکه فی فطرتها فاطر، و لم یعنه علی خلقها قادر. و لو ضربت فی مذاهب فکرک لتبلغ غایاته، ما دلتک الدلاله الا علی أن فاطر النمله هو فاطر النخله، لدقیق تقصیل کل شی ء و غامض اختلاف کل حی. و ما الجلیل و اللطیف، و الثقیل و الخفیف، و القوی و الضعیف، فی خلقه الا سواء. و کذلک السماء و الهواء و الریاح و الماء.(289)
اگر در بزرگی قدرت و کلانی نعمت - او - می اندیشیدند، به راه راست باز می گردیدند، و از آتش سوزان عذاب می ترسیدند؛ لیکن دلها بیمار است و بینشها عیبدار. آیا به خردترین چیزی که آفریده نمی نگرند، که چسان آفرینش او را استوار داشته و ترکیب آن را برقرار؟ آن را شنوایی و بینایی بخشیده و برایش استخوان و پوست آفریده. بنگرید به مورچه و خردی جثه آن، و لطافتش، در برون و نهان. چنان است که به گوشه چشمش نتوان دید، و با اندیشیدن به چگونگی خلقتش نتوان رسید. چگونه بر زمین جنبد و به روزی خود خنبد(290). دانه را به لانه خود برد، و در قرارگاه خویش آماده اش کند. در گرما برای سرمای خود فراهم آرد، و به هنگام درون رفتن، برون شدن را فرایاد دارد. رزق او پذیرفته گردیده و روزی اش در خور وی رسیده. نعمت دهنده او را وانگذارد، و پاداش دهنده محرومش ندارد، هر چند بر خشک سنگی باشد صاف و تابان، یا بر سنگی فسرده - در بیابان؛ و اگر بنگری در گذرگاههای خوراک او که - چسان - از بالا و زیر پیوسته است به هم، و آنچه درون اوست از غضروفهای آویخته به دنده تا شکم، و آنچه در سر اوست از چشم و گوش هم، از آفرینش او جز شگفتی نتوانی، و در وصف او به رنج درمانی. پس، بزرگ است خدایی که او را بر دست و پاهایش بر پا داشت و بر ستونهای بدنش نگاه داشت. در آفرینش آن آفریننده ای با او انباز نبود، و در خلقت آن توانایی، وی را کارساز نه. اگر فکرت خود را در گونه گون راههای آفرینش بگردانی تا خود را به نهایت آن راهها رسانی، تو را جز این نشان ندهد که آفریننده مورچه و خرما بن یکی بود، به خاطر دقتی که جدا جدا در آفرینش هر چیز به کار رفته است، و اختلاف دقیق و دیریاب که در خلقت هر جاندار با جانداری دیگر نهفته است، و میان کلان و نازک اندام، و گران و سبک، و نیرومند و ناتوان، در آفرینش جز همانندی نیست، و خلقت آسمان، و هوا، و بادها، و آب یکی است.
فانظر الی الشمس و القمر، و النبات و الشجر، و الماء و الحجر، و اختلاف هذا اللیل و النهار، و تفجر هذه البحار، و کثرت هذه الجبال، و طول هذه القلال و تفرق هذه اللغات، و الألسن المختلفات. فالویل لمن أنکر المقدر، و جحد المدبر! زعموا أنهم کالنبات ما لهم زارع، و لا لاختلاف صورهم صانع؛ و لم یلجؤو الی حجه فیما ادعوا، و لا تحقیق لما أوعوا، و هل یکون بناء من غیر بان، أو جنایه من غیر جان(291)
پس بنگر در آفتاب و ماه، و درخت و گیاه و آب و سنگ، و شب و روز رنگارنگ؛ و روان گشتن این دریاها، و فراوانی این کوهها، و درازی ستیغهای کوه، و گونه گونی لغتها و زبانهای - مردم انبوه. پس وای بر آن که تقدیر کننده را نپذیرد، و تدبیر کننده را ناآشنا گیرد. پنداشته اند همچون گیاهانند که آنان را کارنده ای نیست و اختلاف صورتهایشان را سازنده ای. در آنچه ادعا کردند حجتی نیاوردند. آیا هیچ بنایی بود بی سازنده، یا جنایتی بی جنایت کننده؟
از عرصه های دیگر تفکر که امام علی (علیه السلام) بر آن تاکید نموده است، تاریخ شناسی و دقت در تحولات تاریخی و سنتهای تاریخی است. زندگی گذشتگان و دقت در علل عظمت و انحطاطشان بستری نیکو برای تفکر و اصلاح زندگی این جهانی و فراهم کردن سعادت آن جهانی است. امیرمومنان علی (علیه السلام) بدین تفکر و درس آموزی توجه داده و راه نموده، چنانکه فرموده است:
اما بعد، فان الله لم یقصم جباری دهر قط الا بعد تمهیل و رخاء؛ و لم یجبر عظم أحد من الأمم الا بعد أزل و بلاء؛ و فی دون ما استقبلتم من عتب و ما استدبرتم من خطب معتبر! و ما کل ذی قلب بلبیب، و لا کل ذی سمع بسمیع، و لا کل ناظر ببصیر.(292)
اما بعد، بی گمان خداوند زورمداران روزگاران را - تا در فراخنای رفاه مهلتشان نداده - هرگز در همشان نکوبیده است، چنانکه استخوانهای شکسته هیچ امتی را پیش از گذراندن دوران سختی و فشار، ترمیم نکرده است. آری، در حوادثی که در مقایسه با سختیهای آینده و رخدادهای عظیم گذشته شما، ناچیز است نیز مایه های عبرت فراوانی هست.اما دریغ که نه هر صاحب قلبی، دانا است و نه هر خداوند گوشی، شنوا است و نه هر چشم دارنده ای، بینا است(293).
امام علی (علیه السلام) در وصیتنامه تربیتی خود به فرزندش حسن (علیه السلام) او را به تفکر در تاریخ فرا می خواند و روش تفکر در تاریخ را بدو می آموزد:
أحی قلبک بالموعظه، و أمته بالزهاده، و قوه بالیقین، و نوره بالحکمه، و ذلله بذکر الموت، و قرره بالفناء و بصره فجائع الدنیا، و حذره صوله الدهر و فحش تقلب اللیالی و الأیام، و أعرض علیه أخبار الماضین، و ذکره بما أصاب من کان قبلک من الاولین، و سر فی دیارهم و آثارهم، فانظر فیما فعلوا و عما انتقلوا، و أین حلوا و نزلو! فانک تجدهم قد انتقلوا عن الأحبه، و حلوا دیار الغربه، و کانک عن قلیل قد صرت کأحدهم. فأصلح مثواک، و لا تبع آخرتک بدنیاک.(294)
دلت را به اندرز زنده دار، و به پارسایی بمیران، و به یقین نیرو بخش، و به حکمت روش گردان، و با یاد مرگ خوارش ساز، و به اقرار به نیست شدن وادارش کن، و به سختیهای دنیا بینایش گردان، و از صولت روزگار و دگرگونی آشکار شب و روز بترسانش، و خبرهای گذشتگان را بدو عرضه دار، و آنچه را که به پیشینیان رسیده است به یادش آر، و در دیار و نشانه های آنها سیر کن و بنگر که چه کردند، و از کجا به کجا شدند، و به کجا بار گشودند و در کجا فرود آمدند. آنان را خواهی دید که از کنار دوستان رخت بستند و در خانه های غربت نشستند، و دیری نخواهد گذشت که تو نیز یکی از آنان خواهی بود. پس در نیکو ساختن اقامتگاه خویش بکوش، و آخرتت را به دنیا مفروش.
أی بنی، انی و ان لم أکن عمرت عمر من کان قبلی، فقد نظرت فی اعمالهم، و فکرت فی أخبارهم، و سرت فی آثارهم؛ حتی عدت کأحدهم؛ بل کانی بما انتهی الی من أمورهم قد عمرت مع أولهم الی آخرهم، فعرفت صفو ذلک من کدره، و نفعه من ضرره، فاستخلصت لک جمیله و صرفت عنک مجهوله.(295)
پسرم! هر چند من به اندازه همه آنان که پیش از من بوده اند نزیسته ام، اما در کارهایشان نگریسته ام و در سرگذشتهایشان اندیشیده ام و در آنچه از آنان مانده است، سیر کرده ام تا چون یکی از ایشان گردیده ام، بلکه با آگاهی یی که از کارهایشان به دست آورده ام گویی چنان است که با نخستین تا پسینشان به سر برده ام. پس روشن تاریخ را از تاریک آن و سودمند آن را از زیانبارش بازشناختم و برای تو از هر چیز زبده آن را جدا ساختم و نیکویی آن را برایت جستجو کردم، و آن را که شناخته نبود از دسترس تو به دور انداختم.
بدین ترتیب در مدرسه تربیتی امام علی (علیه السلام) تاکیدی شگفت بر تفکر در عرصه های گوناگون در جهت شکوفایی استعدادها به سوی کمال مطلق مشاهده می شود که بیانگر راه و رسمی نیکو در پرورش انسانها است.

اصل تدبر

تدبر عاقبت اندیشی و به عاقبت امور نگریستن و تبصر و تأمل و تفهم در امری است(296). شریف جرجانی در معنای آن می نویسد: التدبر: عباده عن النظر فی عواقب الأمور و هو قریب من التفکر، الا ان التفکر تصرف القلب بالنظر فی الدلیل، و التربر تصرفه بالنظر فی العواقب(297) (تدبر عبارت است از نگریستن در پایان کارها و این نزدیک به تفکر است جز این که تفکر، تصرف قلب است با نگریستن در دلیل، و تدبر، تصرف آن است با نگریستن در عواقب).
از نظر تربیتی، تدبر بدین معناست که انسان در ظواهر امور توقف نکند و در فرجام امور بیندیشد و پایان کارها را بنگرد و در همه چیز این گونه عمل نماید.
انسانی که اهل تدبر نیست در ظواهر هستی می ماند و راه به حقیقت عالم نمی برد. این عدم تدبر در تمام زندگی و رفتار آدمی تاثیر می گذارد. انسان ظاهر بین انفاق را کاستی و زیان می شمرد و عاقبت اندیش آن را افزایش و تجارتی پر سود می خواند؛ آن ربا خواری را مایه افزایش درآمد و خوشبختی می داند و این مایه کاهش سرمایه و بدبختی می بیند؛ آن جهاد را رنج و سختی می داند و این رمز سربلندی می بیند؛ آن شهادت را رفتن و نابودی می داند و این پیوستن و جاودانگی می بیند.(298)
هر چه انسان از تربیتی حکیمانه تر برخوردار باشد، عاقبت اندیشی اش بیشتر خواهد بود که شان حقیقت آدمی تدبر و عاقبت بینی است.
عاقبت بین است عقل از خاصیت - نفس باشد کو نبیند عاقبت(299)
امیر مومنان علی (علیه السلام) درباره این شان آدمی و جایگاه آن فرموده است:
انما العقل التجنب من الاثم، و النظر فی العواقب، و الأخد بالحزم(300)
به درستی که شان عقل پرهیز نمودن از گناه و نظر کردن در عاقبتها و به کار بردن دور اندیشی است.
أعقل الناس أنظرهم فی العواقب(301)
خردمندترین مردمان عاقبت بین ترینشان است.
حد العقل النظر فی العواقب(302)
کمال عقل و نهایت خرد به نگریستن در پایان امور است.
شان تربیت درست این است که انسان اهل تدبر شود و از حالی بینی و ظاهر گرایی، و از کوری و خفاش خویی دور گردد تا امکان سیر در مسیر کمال فراهم شود.
چشم را در روشنایی خوی کن - گر نه خفاشی، نظر آن سوی کن
عاقبت بینی نشان نور توست - شهوت حالی حقیقت گور توست
عاقبت بینی که صد بازی بدید - مثل آن نبود که یک بازی شنید
زان یکی بازی چنان مغرور شد - کز تکبر ز اوستادان دور شد(303)
انسان به دور از تدبر پیوسته در معرض تباهی است و خود به دست خویش گور استعدادهای کمالی خود را می کند و خویشتن را از سیر به سوی مقصد تربیت محروم می سازد؛ به بیان امام علی (علیه السلام):
الا و ان من تورط فی الامور من غیر نظر فی العواقب، فقد تعرض لمفدحات النوائب.(304)
بدانید، به درستی هر که بدون نگریستن در پایان امور بدانها وارد شد، بی گمان خود را در معرض مصیبتهای گران قرار داده است.
نمونه بارز مردمان بی تدبر که منشا بزرگترین تباهیها و سخت ترین مصیبتها در تاریخ اسلام شدند، خوارج نهروان اند؛ آن مقدس مابان بی شعور و کج اندیش و بی بصیرت که به سبب بی تدبری، پیکار صفین را در هنگام پیروزی جنگ به سود سپاه حق - چون به حیله عمرو بن عاص و معاویه قرآنها بر سر نیزه رفت و از سر فریب دعوت به متارکه جنگ صورت گرفت - به توقف کشاندند و حکمیت را به امام علی (علیه السلام) تحمیل کردند و چون حیله آشکار شد، امام (علیه السلام) را متهم ساختند و از سر شهوت حالی بینی و بی تدبری، رویارویی آن حضرت ایستادند و مصیبتها به بار آوردند و جنایتها نمودند و عاقبت به خاک و خون کشیده شدند(305)، و راهی کج در زندگی و فهمی خطرناک از دین را باب نمودند.
سخنان امیر مومنان (علیه السلام) پیش از جنگ نهروان با ایشان، گویای وضع فکری و بی تدبری ایشان است. آنان چون به تعیین حکم خرده گرفتند، امام (علیه السلام) بدیشان فرمود:
ألم تقولوا عند رفعهم المصاحف حیله و غیله، و مکرا و خدیعه: اخواننا و أهل دعوتنا، استقالونا و استراحوا الی کتاب الله سبحانه، فالرأی القبول منهم و التنفیس عنهم؟ فقلت لکم: هذا أمر ظاهره ایمان، و باطنه عدوان، و أوله رحمه، و آخره ندامه.(306)
آیا هنگامی که از روی حیلت و خیانت، و فریب و نیرنگ، قرآنها را برافراشتند، نگفتند برادران ما و همدینان مایند؛ از ما، گذشت از خطا طلبیدند، و به کتاب خدا گراییدند. پس نظر ما این است که سخنشان را بپذیریم و دست از آنان برداریم؟ اما من به شما گفتم که این امر ظاهرش پذیرفتن داوری قران است و باطنش دشمنی با خدا و ایمان. آغازش رحمت است و فرجامش ندامت.

شأن تربیت ایمانی

شأن تربیت ایمانی این است که آدمی از دام ظاهربینی و از اسارت قشریگرایی آزاد شود و به تربیتی دست یابد که او را اهل باطن بینی و عاقبت اندیشی می سازد. امام علی (علیه السلام) اهل ایمان را چنین معرفی نموده و فرموده است.
المومنون هم الذین عرفوا ما أمامهم(307)
مومنان آنانند که آنچه را در پیش روی دارند بشناسند.
امیر مومنان (علیه السلام) میزان شناخت مومن و منافق را در همین امر دانسته و فرموده است:
ان لسان المومن من وراء قلبه، و ان قلب المنافق من وراء لسانه، لأن المومن اذا أراد أن یتکلم بکلام تدبره فی نفسه، فان کان خیرا أبداه، و ان کان شرا واراه. و ان المنافق یتکلم بما أتی علی لسانه لا یدری ماذا له، و ماذا علیه.(308)
همانا زبان مومن در پس دل اوست و دل منافق در پس زبان اوست، زیرا مومن چون بخواهد سخنی بر زبان آرد، در آن تدبر نماید؛ اگر نیک باشد، اظهارش کند، و اگر بد باشد، پنهانش دارد. ولی منافق آنچه بر زبانش بیاید می گوید و پیش از آن نمی اندیشد که چه به سود اوست و چه به زیان اوست.
تفاوت تربیت بخردانه و نابخردانه در همین جاست، یعنی در تربیتی که به تدبر راه می نماید و تربیتی که راه تدبر را می بندد. امام علی (علیه السلام) در سخنانی والا فرموده است:
لسان العاقل وراء قلبه، و قلب الأحمق وراء لسانه.(309)
زبان خردمند در پس دل اوست، و دل نادان پس زبان او.
شریف رضی در ذیل این حکمت می نویسد: این از معنیهای شگفت و شریف است و مقصود امام (علیه السلام) این است که خردمند زبان خود رها نکند تا که با دل خویش مشورت کند و با اندیشه خود رای زند، و نادان را آنچه بر زبان آید و گفته ای که بدان دهان گشاید، بر اندیشیدن و رای درست را بیرون کشیدن سبقت گیرد. پس چنان است که گویی زبان خردمند پیرو دل اوست و دل نادان پیرو زبان او(310).
این معنی به لفظی دیگر از آن حضرت روایت شده است که:
قلب الاحمق فی فیه، و لسان العاقل فی قلبه.(311)
دل بیخرد در دهان اوست، و زبان خردمند در دل او.
امیرمومنان علی (علیه السلام) - برترین یافته در مدرسه تربیتی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله - خود را بیش از هر کس به عاقبت اندیشی اهتمام داشت و در همه امور فرجام را در نظر می گرفت. آن حضرت در رویارویی با دشمنی چون معاویه، پس از تلاش بسیار در به راه آوردن او و پرهیز از جنگ، آن هنگام که ناچار به پذیرش جنگ شد و آن را تنها وسیله حفظ اساس دین دید(312)، در سخنی این امر را مبتنی بر تدبری فراگیر معرفی نمود و فرمود:
و لقد ضربت أنف و عینه، و قلبت ظهره و بطنه، فلم أر لی فیه الا القتال أو الکفر بما جاء محمد - صلی الله علیه و آله.(313)
من این کار را نیک سنجیدم، و درون و برون آن را ژرف دیدم پس چاره و تکلیفی ندیدم جز کارزار کردن یا کفر ورزیدن بدانچه بر محمد صلی الله علیه و آله نازل شده است.