داستانهای ما جلد سوم

نویسنده : علی دوانی

ارزش علم

ابن هیثم (متوفی بسال 431 ه) از دانشمندان نامی اسلام است، که بالغ بر یکصد کتاب در ریاضیات و هیئت و فلسفه و فیزیک و طب به وی نسبت می دهند.
کتاب المناظر و المرایا تألیف وی از کتب بی نظیر است که برای نخستین بار، بحث فیزیکی نور و انکسار و انعکاس آنرا مطرح ساخته، و با اندیشه ای مواج در آن باره سخن گفته است.
ابن هیثم حکیمی وارسته و پارسا بود، و در بزرگداشت دین و مذهب سعی بلیغ مبذول می داشت، بعکس برخی از حکما که چندان در اندیشه رعایت جهان شرعی و مبانی مذهبی نبودند.
کتابهائی که ابن هیثم در ریاضیات نوشته است بزرگتر از آنست که توصیف شود.
علاوه بر این علم را فقط به عنوان این که علم است بسیار بزرگ می شمرد و مقام آنرا گرامی می داشت. یکی از امرای سمنان به نام سرخاب آهنگ وی نمود، تا از معلومات او استفاده کند، و در محضرش لوازم شاگردی به عمل آورد.
ابن هیثم گفت: باید ماهیانه یکصد دینار طلا بپردازی تا حکمت و فلسفه را به تو بیاموزم، امیر پذیرفت و با این قرار داد نزد وی به تحصیل پرداخت، و هر ماه، ماهانه خود را می پرداخت.
وقتی امیر پس از کسب فضل و کمال خواست از نزد استاد رخصت حاصل کند، ابن هیثم تمام وجوه شهریه او که همه را نگاه داشته بود، یکجا به وی مسترد نمود، و چیزی از آنرا برای خود برنداشت.
چون اصرار امیر را برای تقبل شهریه دید گفت: من نیازی به آن ندارم، خواستم به این وسیله شوق تو را برای کسب دانش آزمایش کنم.
وقتی دیدم که در مقابل علم مال در نظر تو ارزش ندارد، من هم نسبت به آموزش تو رغبت نشان دادم، و تو را پذیرفتم. امیر از قبول وجوه امتناع ورزید و گفت: استاد! من آنرا به تو اهداء می کنم. ولی ابن هیثم گفت: نه! این نه هدیه است، و نه رشوه و نه مزد آموزش کار نیک!
بدین گونه شهریه شاگرد ثروتمند را پس داد و آنرا از امیر نامبرده قبول نکرد(17). به گفته حافظ:
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود - زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

آرزوی طولانی

بازرگانی را شنیدم که صد و پنچاه شتر بار داشت. و چهل بنده و خدمتکار، شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش برد. همه شب نیارامید از سخنهای پریشان گفتن که فلان انبازم(18) به ترکستانست، و فلان بضاعت به هندوستان. این قباله فلان زمین است، و فلان چیز را فلان کس ضمین(19)
گاه گفتی خاطر اسکندریه دارم که هوائی خوش است، و باز گفتی نه، که دریای مغرب مشوش است.
سعدیا سفری دیگرم در پیش است که اگر آن کرده شود بقیت عمر خویش به گوشه ای بنشینم. گفتم: آن کدام سفر است؟ گفت: گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد، و از آنجا کاسه چینی به روم آرم، و دیبای رومی به هند، و فولاد هندی به حلب، و آبگینه حلبی به یمن، و برد یمانی به پارس، وزان پس ترک تجارت کنم و به دکانی بنشینم.
انصاف از این مالیخولیا چندان فرو گفت که بیشتر طاقت گفتنش نماند.
گفت سعدیا! تو هم سخنی بگوی، از آنها که دیده ای و شنیده ای گفتم:
آن شنیدستی که در اقصای غور(20)- بار سالاری بیفتاد از ستور
گفت چشم تنگ دنیا دوست را - یا قناعت پر کند یا خاک گور(21)

در سر پل این دنیا

ملکشاه سلجوقی پسر الب ارسلان در زمان پادشاهی خود، روزی در اصفهان به عزم شکار بیرون رفت و در روستائی فرود آمد.
در آن موقع گروهی از نزدیکان وی ماده گاوی را در بیابان دیدند که بی صاحب مانده بود.نزدیکان شاه ماده گاو را کشتند و کباب کردند و خوردند.
ماده گاو تعلق به پیرزنی داشت که سرپرست سه یتیم بود، و همگی روزی خود را از آن ماده گاو تأمین می کردند.
چون پیر زن از ماجرا آگاهی یافت، پریشان حال شد. ناچار سحرگاه رفت سر پل زایند رود و در انتظار نشست.
بامداد که ملکشاه به آنجا رسید، پیر زن برخاست و گفت: ای پسر الب ارسلان! اگر امروز بر سر پل زاینده رود به داد من نرسی، به خداوند دادگر در سرای دیگر بر سر پل صراط تو را از حرکت تاز می دارم! اکنون این سر پل را انتخاب می کنی یا آن سر پل را؟!
ملکشاه از این سخن تکان خورد و پیاده شد و گفت: نه! این سر پل را انتخاب می کنم، طاقت آن سر پل را ندارم!
پیرزن گفت: غلامان خاص تو ماده گاو مرا که باعث معیشت یتیمان من بود کشته و کباب کرده خورده اند. در واقع این ظلم از پادشاه صادر شده است. زیرا اگر سلطان از احوال ملت و مملکت درست باخبر می شد این اتفاق نمی افتاد.
سلطان فرمان داد تا به عوض ماده گاو پیرزن، هفتاد گاو به وی بدهند، سپس غلامان را سخت تنبیه نمود.
چون ملکشاه در گذشت، پیرزن روی به خاک نهاد و گفت: خداوندا! پسر الب ارسلان به همه لئیمی و پستی در حق من عدالت نمود و شرط سخاوت به جای آورد، تو اکرم الاکرمین هستی، اگر نسبت به او تفضل نمائی از تو دور نباشد.
در آن ایام یکی از پارسایان بزرگ، ملکشاه را در خواب دید و از حالش پرسید.
سلطان گفت: اگر شفاعت پیرزن نبود که در پل زاینده رود به دادش رسیدم، وای به حال من!(22)
ملکشاه و سایر شاهان و طاغوتها به این حرفها از کیفر الهی رهائی نخواهند یافت. این قبیل کارها فقط تخفیفی در مجازات آنها خواهد بود. مگر اینکه آنها و هر ظالم و گناهکار دیگری بدین گونه قبل از وفات خود را از مظلمه ها و گناهان برهانند و حق الله و حق الناس را ادا کنند و توبه کرده از دنیا بروند. قرآن مجید می گوید: فمن یعمل مثقال ذره خیراً یره و من یعمل مثقال ذرة شراً یره .!