فهرست کتاب


سیره عملی اهل بیت امام مهدی علیه السلام

سید کاظم ارفع

سیره عملی امام علیه السلام

احمد بن اسحاق که از بزرگان شیعه و پیروان ویژه امام حسن عسکری علیه السلام است می گوید: خدمت امام عسکری علیه السلام شرفیاب شدم، و می خواستم در مورد جانشین پس از او سؤال کنم، و آن گرامی بدون آنکه سؤال کنم فرمود: این احمد، همانا خدای متعال از آن هنگام که آدم را آفرید زمین را از حجت خدا خالی نگذاشته و نیز تا قیامت خالی نخواهد گذاشت، به جهت حجت خدا از اهل زمین رفع بلا می شود و باران می بارد و برکات زمین خارج می گردد.
عرض کردم: ای پسر رسول خدا، امام و جانشین پس از شما کیست؟ آن حضرت با شتاب به درون خانه رفت و بازگشت در حالیکه پسری سه ساله که رویی همانند ماه تمام داشت بر دوش خویش حمل می کرد و فرمود: ای احمد بن اسحاق، اگر نزد خدای متعال و حجتهای او گرامی نبودی این پسر را به تو نشان نمی دادم، همانا او همنام رسول خدا و هم کنیه اوست، او کسی است که زمین را از عدل و داد پر می سازد همچنانکه از ظلم و جور پر شده باشد. ای احمد بن اسحاق مثل او در این امت مثل خضر علیه السلام و ذوالقرنین است، سوگند به خدا غایب می شود به طوری که در زمان غیبت او از هلاکت نجات نمی یابد مگر کسی که خداوند او را بر اعتراف به امامت وی ثابت قدم بدارد و موفق سازد که برای تعجیل فرج او دعا کند.
عرض کردم سرور من، آیا نشانه ای دارد که دل من به آن اطمینان بیشتری پیدا کند؟
در این هنگام آن پسر به عربی فصیح فرمود: منم بقیة الله در زمین، همانگونه از دشمنان خدا انتقام می گیرد، ای احمد بن اسحاق پس از مشاهده عینی دنبال اثر نگرد!
ابو نعیم انصاری می گوید: با سی نفر در مکه معظمه حضور داشتم، در میان آن جمع محمد بن قاسم علوی از اخلاص بیشتری برخوردار بود. روز ششم ذی الحجه سال 293 هجری بود که ناگاه جوانی که دو حوله احرام پوشیده و نعلین خود را در دست گرفته بود به جمع ما وارد شد.
هنگامی که چشم ما به جمالش افتاد چنان تحت تأثیر جلالت و عظمتش قرار گرفتیم که همگی یکجا برخاستیم و آن گرامی به ما سلام کرد و در وسط گروه ما نشست و ما نیز در اطراف او نشستیم.
آنگاه به سمت راست و چپ خود نگریست و فرمود: آیا می دانید حضرت ابا عبداللّة علیه السلام در دعای الحاح چه می گفت؟
گفتیم: چه فرمود؟ فرمود: چنین می گفت:
الّلهمّ انّی أسئلک باسمک الّذی تقوم به السّماء به تقوم الارض و به تفرقّ بین الحقّ و الباطل و به تجمع بین المجتمع و به احصیت عدد الرّمال وزنة الجبال وکیل البحار ان تصلّی علی محمّد و آل محمّد و ان تجعل لی من امری فرجاً.
خدایا: تو را می خوانم، به آن نامت که آسمان و زمین را بپای می داری، و حق و باطل را از هم جدا می کنی، و پراکندگان را جمع و جمع را پراکنده می سازی، و عدد ریگهای بیابان و وزن کوهها و پیمانه دریاها را می شماری، بر محمد و آل محمد درود بفرست و فرج مرا نزدیک گردان!
سپس برخاست و مشغول طواف شد ما هم با وی برخاستیم و تا او رفت و ما فراموش کردیم که درباره او گفتگو کنیم و از هم بپرسیم که او کی بود. فردا در همان وقت نیز از طواف فراغت یافت و به نزد ما آمد و همانند روز گذشته ما به احترامش برخاستیم و او را هم در وسط گرفته و دور او نشستیم. دوباره مثل روز گذشته به سمت راست و چپ خود نگریست و فرمود: آیا می دانید امیرالمؤمنین علیه السلام بعد از هر نماز واجب چه دعایی را می خواند؟ پرسیدیم چه دعایی را می خواند؟ آن بزرگوار دعا را خواند و بعد دعایی را که علی علیه السلام در سجده شکر و علی بن الحسین علیه السلام در زیر ناودان کنار بیت می خواندند بیان فرمود و در بین ما نگاهی به محمد بن قاسم کرد و فرمود: ای محمد بن قاسم تو به راه خیر می روی ان شاء اللّه و برخاست و داخل در طواف شد و ما همگی این دعاها را حفظ کردیم ولی هیچکدام بیاد نیاوردیم که راجع به آن عزیز صحبت کنیم جز اینکه در روز آخر یکی از حضار به نام ابو علی محمودی به ما گفت ای آقایان آیا این شخص را می شناسید، به خدا قسم او صاحب الزمان شماست! پرسیدیم از کجا دانستی که امام زمان علیه السلام است؟
ابوعلی توضیح داد که هفت سال تضرع و زاری می کردم و از خداوند می خواستم که حضرت صاحب الزمان علیه السلام را زیارت کنم، تا اینکه عصر روز عرفه دیدم همین بزرگوار آمد و همین دعایی را که شنیدید خواند، من از او پرسیدم: شما کیستید او فرمود: از مردم هستم، گفتم از کدام تیره مردم؟ فرمود: از عرب، گفتم از کدام تیره عرب؟ فرمود: از بنی هاشم. گفتم: از کدام گروه بنی هاشم؟ فرمود: از آن گروه که بزرگ آنها سر دشمن را می شکافت و به مردم طعام می داد و در آن هنگام که مردم در خواب بودند به نماز می ایستاد. دانستم که او علوی است ولی ناگهان ناپدید گشت و نفهمیدم کجا رفت. از مردمی که در اطراف او بودند پرسیدم آیا این شخص را شناختید؟ گفتند آری، هر سال پیاده با ما به حج می آید گفتم: سبحان الله به خدا قسم اثر پیاده روی در وی ندیدم.
از عرفات به مزدلفه رفتم در حالی که از فراق او غمگین و افسرده بودم، وقتی به خواب رفتم در عالم رؤیا رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و را دیدم که فرمود: آیا مطلوب خود را دیدی؟ گفتم: آقا، او کیست؟ فرمود: همان کسی که دیروز عصر دیدی امام زمان تو بود.
ابو نعیم انصاری راوی این داستان می گوید: وقتی این مطالب را از بو علی شنیدیم او را سرزنش کردیم که چرا به موقع ما را مطلع نساختی؟! گفت: من هم فراموش کردم.(3)
در شهر نجف کارگر حمامی بود که پدر پیری داشت و نسبت به خدمتگزاری او هیچگونه کوتاهی نمی کرد تا آنجا که برای او آب در مستراح می برد و منتظر می شد تا خارج شود و به مکانش برساند.
آری پیوسته ملازم خدمت او بود مگر در شب چهارشنبه که به مسجد سهله می رفت و در آن شب به واسطه اعمال مسجد سهله و شب زنده داری در آنجا از خدمت معذور بود. ولی پس از مدتی ترک کرد و دیگر به آنجا نرفت.
از او پرسیدند چرا رفتن به مسجد سهله را ترک کردی؟
گفت: چهل شب چهارشنبه به آنجا رفتم، شب چهارشنبه چهلم رفتم به تأخیر افتاد تا نزدیک غروب در آن موقع تک و تنها بیرون رفتم و با همان وضع به سیر خود ادامه دادم تا یک سوم راه باقی ماند، کم کم مهتاب مقداری از تاریکی شب را به روشنایی تبدیل کرد. در این هنگام شخص عربی را دیدم بر اسبی سوار است و به طرف من می آید و در دل خود گفتم الان این مرد راهزن مرا برهنه می کند، همین که به من رسید با زبان عرب بدوی شروع به صحبت کرد، پرسید کجا می روی؟ گفتم مسجد سهله، فرمود: با تو چیز خوردنی هست؟ جواب دادم نه، فرمود: دست خود را در جیب کن، گفتم: در آن چیزی نیست باز آن سخن را با تندی تکرار کرد. من دست در جیب کردم مقداری کشمش یافتم که برای کودک خود خریده بودم و از خاطرم رفته بود به او بدهم.
آنگاه به من فرمود: اواصیک بالعود سه مرتبه این عبارت را تکرار کرد (عود به زبان عرب بدوی پدر پیر را می گویند) بعد از این سخن ناگهان از نظرم ناپدید شد. فهمیدم که او حضرت مهدی علیه السلام بود و دانستم که آن گرامی راضی نیست ترک خدمت پدرم را حتی در شبهای چهارشنبه بنمایم. از این جهت دیگر به مسجد سهله نرفتم و این کار را ترک نمودم.(4)
ابونصر طریف می گوید: به خدمت صاحب الزمان علیه السلام رسیدم.
فرمود: ای طریف قدری صندل سرخ برای من بیاورد صندل نام درختی است که در هند می روید و بوی خوشی دارد، شاید مقصود امام علیه السلام عطری بوده که از آن می گرفته اند).
وقتی آن را حاضر کردم فرمود: مرا می شناسی؟ عرض کردم: آری، فرمود: من کیستم؟ عرض کردم، شما آقا و پسر آقای من هستید، فرمود: مقصودم از سؤال این نبود طریف گفت: فدایت شوم پس بفرما تا خشنود گردم، فرمود: من خاتم اوصیاء هستم که خداوند گرفتاریها را به وسیله من از بستگان و شیعیانم برطرف می کند.(5)
ابراهیم بن مهزیار می گوید: به مدینه رفتم تا درباره اولاد امام حسن عسکری علیه السلام تحقیقاتی نمایم ولی در مدینه چیزی دستگیرم نشد. آنگاه به مکه رفتم تا مگر در آنجا اطلاعی بدست آورم.
روزی در هنگام طواف جوانی زیباروی بنظرم آمد که او نیز به من نگاه می کرد. من به آرزوی اینکه شاید مقصود خود را یافته باشم به طرف او رفتم و سلام کردم و جواب سلام بهتر شنیدم.
آن گرامی پرسید: اهل کجایی؟ گفتم اهواز. فرمود: از دیدنت خوشحالم.
آیا در اهواز جعفر بن حمدان خصیبی را می شناسی؟ گفتم: او ندای حق را لبیک گفت. فرمود: خدا او را رحمت کند شبهای درازی را به عبادت گذرانید و خداوند پاداش فراوان به او عنایت نمود، سپس فرمود: مرحبا به تو، آن علامتی که از امام حسن عسکری علیه السلام که در اختیار تو بود چه کردی؟ عرض کردم: شاید منظور شما انگشتری باشد که امام عسکری به من لطف فرمود؟! فرمود: آری مقصودم همان است. وقتی آن را بیرون آوردم و نظرش به آن افتاد از دست من گرفت و بوسید و سپس نقش آن را که نوشته بود یا الله یا محمد یا علی خواند. آنگاه فرمود: قربان پدرم گردم! که جواب مسائل بسیاری را برای امروز که به آن احتیاج دارم از وی گرفتم و همه نوع احادیث و اخبار از او استفاده نمودم.
تا آنجا که فرمود: مطلب مهمی را که بعد از سفر حج قصد کرده ای به من اطلاع بده، گفتم: آنچه در نظرم داشتم هم اکنون به تو می گویم. گفت: هر چه می خواهی بپرس تا به خواست خدا برایت شرح دهم. گفتم: آیا از اولاد امام حسن عسکری صلوات الله علیه خبری داری؟ گفت: آری والله، مأموریت من برای آمدن به سراغ تو از ناحیه آن بزرگواران است و اگر دوست داری به شرف ملاقات آنها نائل شوی با من به شهر طائف بیا ولی این سفر را از دوستانت مخفی بدار!
ابراهیم بن مهزیار می گوید: با وی به طائف رفتم، از ریگستانی گذشته از دور چادری دیدیم که بر سینه تل ریگی سر پا بود. او نخست به درون چادر رفت تا برای ورود اجازه بگیرد، پس به آنها سلام کرد و اطلاع داد که من بیرون منتظرم یکی از آنها که در میان چادر بودند و بزرگتر بود و نامش (م ح م د) بود بیرون آمد.
رنگ صورتش باز، پیشانی اش روشن، بر گونه راستش خالی مانند پاره مشکی بر سفیدی نقره نمایان بود و موی سر مبارکش نتابیده تا نزدیک گوشش می رسید، قیافه نورانی او را هیچ چشمی ندیده و زیبایی و وقار و حجب و حیای بی نظیرش را نمی توان توصیف کرد.
همین که نظرم به او افتاد بی اختیار به سویش شتافتم و دست و پایش را بوسیدم. فرمود: خوش آمدی، رابطه قلبی میان من و تو برقرار است با وجود دوری منزل و تأخیر ملاقات تو را در نظر داشتم خدا را شکر که ملاقات ما صورت گرفت و از انتظار و فراق ما را بیرون آورد.
امام علیه السلام از تمام برادران گذشته و حال من پرسید، عرض کردم، پدر و مادرم فدای شما من از هنگام مرگ و شهادت مولایم امام حسن عسکری تاکنون همواره شهر به شهر در جستجوی شما هستم و همه جا درهای امید به رویم بسته می شد تا اینکه خدا بر من منت نهاد و کسی آمد و مرا به خدمت شما آورد. خدا را شکر می کنم که بزرگواری و احسان حضرتت را به من الهام نمود.
سپس آن گرامی مرا به گوشه خلوتی برد و فرمود:
پدرم با من پیمان بست که جز در پنهان ترین و دورترین نقاط محفوظ بمانم و از خطرات مردم بداندیش در امان باشم.از اینرو بیابانهای خشک و ریگزار را می پیمایم و منتظر روز قیام خود می باشم که فریاد مردم روی زمین از هر سه بلند است. پدرم صلوات الله علیه از حکمتهای پنهانی و علوم مکتوم چیزهایی به من آموخت که اگر شمه ای را به تو بگویم تو را بی نیاز گرداند.
پدرم صلوات اللّه علیه فرمود:
یا بنی اللّه جل ثناؤه لم یکن لیخلی أطباق ارضه و اهل الجدّ فی طاعته و عبادته، بلا حجّة یستعلی بها و امام یؤتمّ به.
فرزندم خداوند تبارک و تعالی تمام طبقات زمین و آنها را که سعی در عبادت و اطاعت او دارند بدون حجتی که مقام آنها را بالا برد و بدون امامی که مردم به وی اقتدا نمایند و به روش وی روند خالی نمی گذارد ای فرزند: امیدوارم تو از کسانی باشی که خداوند آنها را برای نشر حق و بر چیدن اساس باطل و اعتلای دین و خاموش ساختن آتش گمراهی آماده ساخته است.
ای فرزندم همیشه در مکانهای پنهان و دور مسکن بنما زیرا که هر یک از دوستان خدا دشمنی زننده و مخالفی مزاحم دارند...
واعلم أنّ قلوب اهل الطّاعة و الاخلاص نزع الیک مثل الطّیر اذا أمّت اذا أوکارها
پسرم بدان که دلهای مردم دیندار و با اخلاص مانند پرندگان که میل به آشیان دارند مشتاق لقای تو می باشند...
مهزیار می گوید: مدتی در خدمت حضرت توقف نمودم و از آن حضرت حقایق روشن و احکام نورانی و لطائف و حکمت و نکات ممتازی که خداوند در سینه گهربارش نهاده بود استفاده نمودم و با حضرت خداحافظی نمودم در حالی که خدا را سپاسگزار بودم.
چند نفر از شیعیان بحرین با هم قرار گذاشتند هر یک به نوبت دیگران را میهمانی کنند، بر این قرار عمل کردند تا نوبت به مردی تنگدست رسید چون برای میهمانی دوستان خود وسیله ای در اختیار نداشت بسیار اندوهگین شد و از افسردگی از شهر خارج شده روی به صحرا آورد تا شاید کمی اندوهش برطرف شود. در این بین شخصی پیش او آمد و گفت: در شهر به فلان تاجر بگو آن دوازده اشرفی را که برای ما نذر کرده بودی بده، پول را از او می گیری و صرف میهمانی خود می کنی!
آن مرد پیش تاجر رفت و پیغام را رساند تاجر گفت: این حرف را به تو فرموده آیا او را شناختی پاسخ داد نه گفت: او صاحب الزمان علیه السلام بود، من این مبلغ را برای آن جناب نذر کرده بودم، مرد بحرینی را بسیار احترام کرد و وجه را پرداخت، خواهش کرد که چون آن بزرگوار مرا پذیرفته نصف این اشرفیها را به من بده معادل آن از پولهای دیگر می دهم تا به عنوان تبرک داشته باشم بحرینی بدین وسیله از عهد میهمانی دوستان خود بر آمد.(6)
ابوالحسن بن ابی البغل می گوید: از طرف ابومنصور صالحان حاکم وقت کاری به من واگذار شده بود و بین من و او به واسطه آن کار تیره شد تا آنجا که من مجبور شدم خود را پنهان کنم.
ابومنصور پیوسته مرا جستجو می کرد و من مدتی هراسان و سرگردان در اختفا بسر می بردم.
در یک شب جمعه تصمیم گرفتم به حرم مطهر موسی بن جعفر و امام جواد علیهما السلام بروم تا شاید خداوند گشایشی عنایت کند، باران می آمد و باد می وزید، شب تاریکی بود وارد حرم شدم از ابوجعفر متصدی حرم خواهش کردم درها را ببندد و کوشش کند کسی وارد نشود تا با خاطری آسوده و حضور قلب عرض نیاز و دعا کنم، در ضمن از گرفتار شدن به دست اشخاص که در جستجویم بودند ایمن باشم. او پذیرفت و درهای حرم را بست.
شب به نیمه رسید باد و باران آنقدر زیاد بود که رفت و آمد مردم را قطع نمود. من با دلی آکنده از اندوه و چشمی گریان دعا می کردم و زیارت می نمودم در این لحظه یکباره متوجه صدای پایی از طرف قبر مطهر حضرت موسی بن جعفر علیه السلام شدم وقتی نگاه کردم شخصی را دیدم که مشغول زیارت است، بر آدم و پیامبران اولوالعزم سلام داد، امامان علیهم السلام را نیز سلام داد تا به حضرت حجت امام زمان علیه السلام رسید چیزی نگفت، شگفت زده شدم ولی پیش خود گفتم ممکن است نام شریف آن گرامی را فراموش کرده باشد. زیارتش تمام شد دو رکعت نماز خواند و بعد به طرف مرقد مطهر امام جواد علیه السلام آمد و همانند سلام و زیارت تکرار کرد و دو رکعت نماز خواند ولی من چون او را نمی شناختم ترس مرا فرا گرفت. دیدم جوانی است کامل، لباس سفیدی پوشیده و عمامه ای بر سر بسته و ردایی نیز بر دوش دارد.
این بار که زیارتش تمام شد به سوی من آمد و فرمود: ابوالحسن بن ابی البغل این انت من دعاء الفرج اگر گرفتاری چرا دعای فرج را نمی دانی؟! پرسیدم آن دعا چگونه است؟
فرمود: دو رکعت نماز می خوانی آنگاه این دعا را تلاوت می کنی:
یا من اظهر الجمیل و ستر القبیح یا من لم یؤاخذ بالجزیرة ولم یهتک السّتر یا عظیم المّن یا کریم الصّفح یا حسن التجاوز ویا واسع المغفرة یا باسط الیدین بالعطیّة یا منتهی کلّ نجوی و یا غایة کلّ شکوی یا عون کلّ مستعین و یا مبتدئاً بالنّعم قبل استحقاقها یا ربّاه ده مرتبه یا غایة رغبتاه ده مرتبه اسئلک بحقّ هذه الأسماء و بحق محمّد و آله الطّاهرین (علیهم السلام) الّا ما کشفت کربی و نفست همّی و فرّجت غمّی اصلحت حالی.
پس از این دعا هر چه خواستی به خدا بگو و حاجت خود را طلب کن آنگاه طرف رایت صورت را بر زمین می گذاری و صد مرتبه می گویی:
یا محمّد یا علیّ یا علیّ یا محمّد اکفیانی فانّکما کافیای وانصرانی فانّکما ناصرای.
و بعد طرف چپ صورت را بر زمین می گذاری صد مرتبه می گویی: ادرکنی آنگاه می گویی: الغوث، الغوث، الغوث این لفظ را زیاد تکرار می کنی تا اینکه نفست تمام شود در این موقع سر از زمین برمی داری خداوند به کرمش حاجتت را برمی آورد انشاء اللّه تعالی.
همین که مشغول آن دعا و نماز شدم از حرم بیرون شد پس از پایان انجام دستورات آن بزرگوار پیش ابوجعفر رفتم تا سؤال کنم این مرد چگونه وارد شد، درها را مانند اول بسته دیدم، در شگفت شدم با خود گفتم شاید درب دیگری هست که من خبر ندارم.
نزد ابوجعفر رفتم جریان را به صورت گله گفتم، پاسخ داد درها همانطور بسته است و من باز نکردم ولی به این موضوع که تعریف می کنی آن آقا مولای ما صاحب الزمان علیه السلام است. مکرر در مثل چنین شبی هنگام خلوت بودن حرم آن بزرگوار را دیده ام.
ابوالحسین می گوید: اندوهگین شدم که چرا امام علیه السلام را نشناختم و این سعادت پر ارج را از دست دادم. از حرم موسی بن جعفر و جواد الأئمه علیها السلام بیرون آمدم در حالیکه رفع گرفتاریم شد و به بهترین صورت به حاجت خویش رسیدم.(7)

وظایف ما در زمان غیبت امام علیه السلام

1- ندبه و استغاثه به او:

تردیدی نیست که واسطه فیض بین ما و پروردگار وجود نازنین حضرت بقیة اللّه روحی له الفداء است و اگر در زندگی مشکل و گرفتاری داشته باشیم و یا نداشته باشیم توسل و ندبه بر در آستان آن گرامی ضرورت دارد.
پاکدلان و انسانهای شایسته به آن بزرگوار عشق می ورزند و همواره در استغاثه و دعا هستند تا شاید توفیق دیدارش و ان شاءاللّه درک محضرش را در زمان ظهور پیدا کنند.
در این رابطه دعای ندبه را در چهار عید فطر، قربان، غدیر و روز جمعه می خوانند و می گویند که:
غزیز علیّ ان ارّی الخلق و لا تری و لا اسمع لک حسیساً و لا نجوی چقدر سخت است برای من که هر صبحی دیده باز کنم همه را ببینم و ترا نبینم و حتی صدایی از تو به طور آهسته به گوش من نرسد.
و دعای عهد را هر صبح می خوانند بدین امید که از یاوران قائم علیه السلام باشند و اگر پیش از ظهور آن بزرگوار بمیرند رجعت نموده و از یاران حضرتش گردند.
اللّهمّ انّی اجدّد له فی صبیحة یومی هذا و ما عشت من ایّامی عهداً و عقداً و بیعة" له فی عنقی لا احول عنها و لا ازول ابداً.
پروردگارا من در صبح همین روزم و تمام ایامی که در آن زندگانی کنم با او تجدید می کنم عهد خود و عقد بیعت او را که بر گردن من است که هرگز از این عهد و بیعت برنگردم و تا ابد بر آن ثابت قدم باشد.
اللّهمّ ان حال بینی و بینه الموت الذّی جعلته علی عبادک حتماً مقضیّاً فاخرجنی من قبری مؤتزراً کفنی شاهراً سیفی مجّرداً قناتی ملبّیاً دعوة الدّاعی فی الحاضر و البادی
پروردگارا اگر میان من و آن حضرت مرگ که بر تمام بندگانت قضای حتمی قرار داده ای جدایی انداخت پس مرا از قبر برانگیز در حالی که کفنم را لباس خود کرده و شمشیرم را از نیام برکشیده و لبیک گویان دعوتش را که بر تمام مردم شهر و دیار عالم لازم الاجابه است اجابت کنم.
من بینوا ز بی برگ و بری اگر بمیرم - سر پر زشور از خاک در تو بر نگیرم
بغلامی درت مفتخرم مرانم از در - که بجز در تو حاشا در دیگری پذیرم
شده سینه ام ز سینای غمت ز ناله چندان - که عجب نباشد ار عرش بنالد از نفیرم