بسم الله الرحمن الرحيم اللهم انى احمدك و انت للحمد
اهل على ما اختصصتنى به من مواهب الرغائب و اوصلت الى من
فضائل الصنايع (155) چون هر موجودى در ابتداى وجود خصائصى دارد
كه آن خصائص مختص اوست و در ديگرى يافت نمى شود، لذا ابتدا پروردگار را بر
نعمى كه از خصائص مختص به خود اوست ستوده است و چون انسان ،
قبل از وجود، به هيچ وجه من الوجوده شايسته هيچگونه لطفى از سوى خداوند نيست لذا اين
نعمتها را به مواهب تعبير كرده است زيرا كه هبه دادن بلاعوض را گويند. نعمت
وجود نيز چون در ابتدا بلاعوض بود از آن به مواهب تعبير شده است و به مضمون
كل حزب بما لديهم فرحون (156)، چون رغبت انسان به امور خاصه خودش
بيش از رغبت او به امور مشترك است ، لهذا از آن نعمتهاى اختصاصى به رغائب
تعبير است كه توحيد انسان به وسيله آنها كامل مى شود، لذا بعد از ان نعمتهاى
اختصاصى رسيدن به فضائل صنايع حق را كه وجود انبياء باشد شكر گفته است و چون
بعد از متابعت انبياء، انسان داراى ملكات حسنه مى شود. لهذا زان ، پس شكر ملكات حسنه
را به جاى آورده است و از آنرو كه بر آن ملكات مالكيت و سلطنت و ولايت دارد به ا
وليتنى (157) تعبير فرموده است ، و چون صفات حميده از مواهب رحمن است و نه
حاصل كسب انسان ، لذا از اين معنى به من احسانك الى (158) تعبير فرموده است
، و پس از آنكه انسان داراى صفات حميده شد وجود اين صبات سبب حسن گمان و ظن او مى
شود.
لذا فرمود: و بواءتنى به من مظنة الصدق (159)يا مظنة
العدل كه هر دو يكى است و انلتنى به من مننك الواصله الى (160) به
حكايت عبارت اخير بر اثر برخورد به كاملى است كه انسان در اين دنيا با
بعضى از فيوضات مواجه مى شود - چون از ذكر نعم فارغ شد خواست بيان كند كه
رفع مضار نيز نعمتى و احسانى است لذا از آن به و احسنت الى من اندفاع البلية عنى
(161) كه به معنى رفع موانع است تعبير كرده است - بعد از آنكه انسان داراى
ملكات حميده و اوصاف جميله شد و به توفيق براى به كار بردن آن ها نيازمند است لذا
فرمود: و التوفيق لى و الاجابة لدعائى (162)و چون پس از
حصول توفيق براى به فعل آوردن ملكات بالقوه كارهاى نيك از او سر مى زند كه
محتاج به اجابت است ، نعمت اجابت دعا را شكر گزارده است ، و چون
اول مرتبه كه انسان در مقام عبادت بر مى آيد، به مضمون ما للتراب و رب الارباب
(163) در ميان است و بعدى در مقام ، لذا از اين معنى به لفظ اناديك
(164) تعبير كرده است : حين اناديك داعيا (165) چون به عبادت مستولى مى
شود، لاجرم ، صفات بشريت محق (166)و صفات جمالى و جلالى بر او غالب
مى شود و به مضمون ان العبد يتقرب الى
بالنوافل فكنت سمعه الذى يسمع به و بصره الذى بيصر به ويده الذى يبطه به
(167)ازمقام بعد به مقام قرب و از مقام انيت به مقام واحديت مى
رسد و از اين معنى تعبير فرموده است به و انا جيك راغبا (168)و چون در
ابتداى امر بسا هست كه قلب ذاكر در حين ذكر متوجه مذكور نيست و او خود را با مشقت به
ذكر واداشته است ، لذا به داعيا (169) تعبير كرده است و چون بعد از غلبه
ذكر بر باطن ذاكر، از مقام غيبت به شهود و از بعد به قرب در مى آيد، لذا به
انا(170) جيك فرموده است ، و چون بالاخره كار به جائى مى رسد كه اگر
بخواهد از مقام ذكر خود را فارغ سازد و اندكى هم به لوازم بشريت بپردازد به عسر و
قسر مى افتد به مضمون : اشغلينى يا حميرا (171) به اناجيك راغبا
تعبير كرده است يعنى اينكه اين نجوى از شدت
ميل و رغبت نفس است چون بعد از آن كه ذكر بر باطن مستولى شد كم كم از قلب به قالب
و از باطن به ظاهر سرايت مى كند، به مضمون سخنى كه امام عليه السلام درباره
شخصى نمازگزار فرمود: لو خشع قلبه لخضعت جوارحه (172) از اين حقيقت
به : و ادعوك ضارعا متضرعا مصافيا (173) تعبير كرده است و لنعم ما
قال :
عشق ز اول رخنه در تن مى كند
|
خور ز روزن خانه روشن مى كند
|
و چون اى دعوت ثانوى بالكل از هواهاى نفسانى و خيالات طبيعى پاك است و دعوت
بالتمام از روى خلوص است لذا عرض مى كند و ادعوك ضارعا متضرعا مصافيا
(174) و چون پس از آنكه سالك به مجاهده پرداخت و به مكاشفاتى رسيد و صفات
شيطانى او به صفات رحمانى بدل شد گويا به مرحله اى مى رسد كه اميد
وصول به مقصوتد بر او غالب مى شود لهذا عرض مى كند و حين ارجوك راجيا
(175) و چون هر قدمى كه سالك بر ميدارد و هر مرتبه اى را كه به دست مى آورد غير
از قدم و مرتبه اول ، حالات وصفات لازمه او غير از صفات و حالات مرتبه
اول است لذا در عبارت فوق جمله فعليه به كار رفته است كه دلالت بر تجدد و حدوث
دارد. و چون اصل رجاء سالك كه به منزله بال او است بايد مداوم باشد از آن تعبير به
نحو اسم نمودكه راجيا باشد حاكى از آنكه اگر چه رجاء
اول مى ورد و رجاء ثانى مى آيد، اما اصل رجاء كه عبارت از ملكه رجاء است داراى دوام و
ثبات است . و چون سالك در ابتداى امر كه در مرتبه علم اليقين است ، طالب مطلوب استت
و خبرى از او ندارد، مگر به آثار، بعد از سلوك و رسيدن به مرتبه شهود عين اليقين
برايش حاصل مى شودت مى فرمايد: فاجدك فى المواطن كلها لى جارا (176)
و مواطن ملك و ملكوت را شامل است يعنى : سالك به مرتبه و هو معكم اينما كنتم
(177) توجه مى يابد و لنعم ما قال :
گفته اى من با شمايم روز و شب
|
يك زمان غافل مباشيد از طلب
|
پس باين نسبت به تو همسايه ام
|
تو چو خورشيدى و ما چون سايه ام
|
عرض مى كند فى المواطن كه جمع محلى بالف و لام است يعنى كه در
اينحال در جميع مواطن تو را مى يابم . و لنعم ما
قال :
در هر چه بنگرم تو نمودار بوده اى
|
اى نانموده رخ تو چه بسيار بوده اى
|
از اين قرب و نزديكى به جار تعبير كرده است و چون ممكن است دو نفر با
يكديگر همسايه باشند، ولى فاصله اى نيز در ميان باشد كه اسباب غيبت شود، لذا
عرض مى كند جارا حاضرا حفيا بارا (178) يا جارى اللصيق
(179).
حفى عبارت از ميل قلبى است و چون ممكن است كه به ملاحظاتى و نه بر اساس
حب قلبى به ديگرى احسان و نيكى كند. لذا حفيا را بر بارا مقدم داشته است
يعنى : اينكه نيكيهاى تو از محبت قلبى سرچشمه گرفته است . و فى الامور ناصرا و
ناظرا و ما النصر الا من عندالله (180) و چون ممكن است كسى ديگرى را يارى كند
ولى خود حاظر نباشد خواسته است اين مرتبه را بيان كرد كه در حين يارى به امور من
ناظرى در حديث است : بعينى ما يتحملون من اجلى (181) و چون گويا در حين
سلوك ، خطرات وهواجس نفسانى و عثرات وزلاتى نيز ملازم وجود سالك است لذا در مقام
ذكر اين نعمت برآمده است كه تو آن لغزشها را عفو مى كنى : و للخطاياالذنوب غافرا
و للعيوب ساترا (182)غفر و ستر هر دو يك معنى دارد جز آنكه
غفران در موردمعاصى و عيوب معنوى و ستر در مورد عيب صورت وظاهرى به كار
مى رود.
و لم تعلم لك مائيه و ماهيه (183)فرق ميان مائيت و ماهيت در
آن است كه مقصود از ماهيت ، تمام حقيقت انواع محققه مى باشد،
مثل آنكه پرسيده مى شود: ماهيت آن و نار چيست ؟ اما مائيت اشاره به مفهومى از مفاهيم ماهيت
دارد عقل و نفس صاحب ماهيت است ، اما در جواهر ماهيت نيست بلكه مائيت است ماهيت انواع محصله
است فتكون للاشياء المختلفة مجانسا (184) كه لازمه آن مائيت و ماهيت است و چون
اشياء محدود و محبوسند و به اندازه دريچه خود مشاهده مى كنند، به اين سبب قدرت مشاهده
او را ندارند ان لله سعين الف حجابا (185) از اينرو عرض مى كند: و
لم تعاين اذ حبست الاشياء على العزائم المختلفات و لاخرقت الاوهام حجب الغيوب اليك
(186)مثل پيغمبر صلى الله عليه وآله كه حجابها براى او پاره شد فظننت ان
الخلق ماتوا و ذهب نفسى (187)فاعتثد منك محدودا فى عظمتك (188) ممكن
نيست ، زيرا كه اشياء محبوسند لايبلغك بعدالهمم و لاينالك غوص الفطن و
لاينتهى اليك بصر الناظرين فى مجد جبروتك (189)
سپس فرمود: ارتفعت عن صفة المخلوقين صفات قدرتك و علاعن ذكر الذاكرين
كبرياء عظمتك فلاينقض ما اردت ان يزداد ما اردت ان ينتقص (190)يعنى :
اينكه ارتفعت عن صفه المخلوقين عن الكثافات (191) قوت و قدرت تو
موكول به وجود اعصاب و اراده تو محتاج به احاله خواطر نيت ، اشاعره درباره صفات حق
منكر بالمره هستند (192)
لعن الله المعتزله ارادوا ان يوحدوا الله فالحدوا و ارادوا ان يصفوه
بالعدل فاوهنوا سلطانه متاع كل دار مناسب لاهله (193) تلاش انسان درباره ذكر
عظمت خداوند به جايى نمى رسد، او بزرگتر از آن است كه او را بتوان ذكر كرد قدرت
آدمى محدود و متناهى است ، كارى را مى خواهد انجام دهدولى نمى تواند، و كارى را نمى
خواهد انجام دهد، اما انجام مى شود و لا ضد شهدك حين فطرت الخلق (194)
فطر به معنى شكافتن است و مقصود از آن ، خلق عالم اجسام است و نه
عالم مجردات چنانكه خداوند مى فرمايد: لا له الخلق و الامر (195) و نيز
يسئلونك عن الروح قل الروح من امر ربى (196) يعنى روح كه از جمله مجردات
است از عالم خلق نيست بلكه از عالم امر است .
ولاندحضرك حين براءت النفوس كلت الالسن عن تفسير صفتك و انحسرت
العقول عن كنه معرفتك و كيف يوصف كنه صفتك يا رب و انت الله الملك الجبار القدوس
(197) و آنگاه بر اوصاف اوچنين مى افزايد: الذى لم
تزل ازليا ابديا سرمديا (198)
و از مقام قدوسيت هرگز تنزل نكردى ، زيرا كه هميشه ازلى بوده اى ، از اينرو كسى كه
درك ذات تو قادر نيست ، و جز ادراك ناقصى از صفات و
افعال تو ميسر نمى باشد. كان الله و لم يكن معه شى ء و الان كماكان ازليت عين ابديت
است و اين دو، يك صفت بيش نيستند. هو الاول و الاخر و مراد از
ازل ، فوق زمان ، و دهر بودن است براى متغيرات زمان وجود دارد. نسبت ثابت به متغير و
از نسبت ثابت به ثابت به سرمد تعبير مى شود.
دائما فى الغيوب و حدك لاشريك لك ليس فيها احد غيرك (199) او
هميشه در عالم عماء است سابق آن لا حق ندارد، همه يكى است
عاقل بايد در مرتبه معقول باشد، تا ادراك ميسر شود، و در حاليكه خداوند در غيب غيوب
است چگونه تعقل او ممكن مى شود