next page

fehrest page

back page

3 - دعايى ديگر از حضرت امام على النقى عليه السلام
محمد بن جعفر بن هشام اصبغى - اليسع بن حمزه ى قمى :
عمرو بن مسعده وزير خليفه معتصم مرا به حادثه ى ناگوار و مهيبى تهديد كرد؛ چندان كه بر مرگ خود و تنگ دستى باز ماندگانم بيمناك شدم . به مولايم ابوالحسن هادى عسكرى عليه السلام نامه اى به شكايت از اين رخ داد نوشتم .
پاسخ نوشت : ((بيم مدار؛ چيزى نيست . خداى را با اين دعا بخوان ؛ به زودى از اين سختى رهايى ات مى دهد و گشايش مى يابى . خاندان پيامبر عليهم السلام ، در چيرگى بلاها و پيدايش دشمنان و بيم نادارى و در هنگام به تنگ آمدن سينه ، آن را مى خوانند.))
اليسع بن حمزه گويد: دعايى را كه مولايم برايم نوشت در آغاز روز خواندم . به خدا، چيزى نگذشته بود كه فرستاده ى عمرو بن مسعده آمد و گفت : وزير تو را مى خواند! برخاستم و نزد او رفتم . وقتى مرا ديد، به رويم لبخند زد و دستور داد بند و زنجير را از من گشودند و از لباس هاى خوبش خلعتى به من بخشيد و عطرى به تحفه داد. آن گاه نزديكم خواند و به گفتگو با من پرداخت و عذر خواهى كرد و همه ى ستانده ها را باز پس داد و پذيرايى نيكويى كرد. اداره ى ناحيه اى را نيز كه زير نظر من بود باز گرداند و آبادى مجاور آن را نيز بر آن افزود. دعا اين بود:
يا من تحل باسمائه عقد المكاره ، و يا من يفل يذكره حد الشدائد، و يا من يدعى باسمائه العظام من ضيق المخرج الى محل الفرج ، ذلت لقدرتك الصعاب و تسببت بلطفك الاءسباب و جرى بطاعتك القضاء و مضت على ذكرك (633) الاشياء، فهى بمشيتك دون قولك موتمره و بارادتك دون وحيك منزجره ، و اءنت المرجو للمهمات و اءنت المفزع للملمات ، لايندفع منها الا ما دفعت و لا ينكشف منها الا ما كشفت .
و قد نزل بى من الامر فدحنى ثقله و حل بى منه ما بهظنى حمله ، و بقدرتك اءوردت على ذلك و بسلطانك وجهته الى .
فلا مصدر لما اوردت و لا ميسر لما عسرت ، و لا صارف لما وجهت و لا فاتح لما اءغلقت ، و لا مغلق لما فتحت و لا ناصر لمن خذلت الا اءنت .
صل على محمد و آل محمد و افتح لى باب الفرج بطولك و اصرف عنى سلطان الهم بحولك ، و اءنلنى حسن النظر فيما شكوت و ارزقنى حلاوه الصنع فيما ساءلتك ، وهب لى من لدنك فرجا وحيا، و اجعل لى من عندك مخرجا هنيئا، و لا تشغلنى بالاهتمام عن تعاهد فرائضك و استعمال سنتك .
فقد ضقت بما نزل بى ذرعا، و امتلات بحمل ما حدث على جزعا، و اءنت القادر على كشف ما بليت به و دفع ما وقعت فيه ، فافعل ذلك بى (634) و ان كنت غير مستوجبه منك ، يا ذاالعرش العظيم و ذاالمن الكريم ، فاءنت قادر يا اءرحم الراحمين ، آمين رب العالمين .

در كتاب ((الفلاح و النجاح فى عمل اليوم و الليله ))(635) و در كتاب ((زهره الربيع فى ادعيه الاسابيع )) (نيز) دعاهاى رسا و پر بركتى از حضرت امام على النقى عليه السلام آورده ايم .
گزيده هاى دعاهاى مولايمان حضرت امام حسن بن على عسكرى عليه السلام
در بخش هاى گذشته ى كتاب دعاهايى آورديم كه خردوران را بسنده است . در كتاب ((المهمات و التتمات ))نيز دعاهاى ارزشمندى از حضرتش آورده ايم .
سه تن از حاكمان معاصر امام عليه السلام - از آن جا كه شنيده بودند مولا حضرت مهدى عليه السلام فرزند آن حضرت خواهد بود - به كشتن حضرتش دست يازيدند و بارها به زندانش افكندند. امام عليه السلام يكى (يا تنى چند) از ايشان را نفرين فرمود كه در زمان كوتاهى به هلاكت رسيد. اين دعاها را هنوز نيافته ام و اگر بيابم ، در اين بخش كتاب خواهم آورد.

يكى از خلفايى كه مى خواست حضرتش را به شهادت برساند مستعين عباسى بود. اين روايت را از كتاب ((الاوصياء عليهم السلام و ذكر الوصايا)) نوشته ى جناب على بن محمد بن زياد صيمرى داريم كه نسخه ى كهنى از آن ، به تاريخ 71 سال بعد از ولادت حضرت مهدى صلوات الله عليه ، نزد ما هست . اين كتاب در سال 280، پس از در گذشت مولف ، در گنجينه ى آثارش يافت شد. او فيض حضور مولاى ما حضرت هادى و امام حسن عسكرى عليه السلام را داشت و در خدمتشان بود.(636) وى از هر دو امام نامه ها و نوشته هاى بسيارى دريافت كرد.
او در كتاب ياد شده چنين گويد:
وقتى مستعين نقشه ى خود را درباره حضرت عسكرى عليه السلام طرح ريزى كرد و به سعيد حاجب فرمان داد تا حضرتش را به كوفه برد و در راه به شهادت رساند، خبر در ميان شيعيان پيچيد و نگرانشان ساخت . كم تر از 5 سال از شهادت حضرت هادى عليه السلام مى گذشت . محمد بن عبدالله و (ابو) الهيثم ابن سيابه به آن حضرت نوشتند: جان ما فداى شما! خبرى شنيديم كه بس نگران و اندوهناكمان ساخته است . پاسخ آمد: ((بعد از سه (روز) گشايش خواهد رسيد.))
(على بن محمد) گويد: پس از سه روز - چنان كه فرموده بود - مستعين خلع شد و معتز به جاى او نشست .

على بن محمد صيمرى هم چنين در كتاب ياد شده ، در اين باره گويد:
محمد بن عمر كاتب از على بن محمد بن زياد و او از على بن محمد بن زياد صيمرى داماد جعفر بن محمود وزير (همسر دخترش ام احمد) - كه از بزرگان مورد اعتماد شيعه و در نويسندگى و ادب و دانش و معرفت پيش بود -(637) روايت مى كند:
نزد ابواحمد عبيدالله بن عبدالله بن طاهر رفتم . نامه ى حضرت ابو محمد عسكرى عليه السلام در برابرش بود كه در آن چنين آمده بود: ((نابودى اين ستمگر (مستعين ) را از خدا خواستم ؛ سه روز ديگر جانش را خواهد ستاند.)) او در روز سوم ، خلع شد و سر نوشتش چنان شد كه مردم گفتند؛ اين كه او را به ((واسط)) فرود آوردند و كشتند.
اين داستان حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام با مستعين بود و دعاى آن حضرت (در اين نقل ) نيامده است .

تعرض خليفه ى معتز نام عباسى نسبت به امام عسكرى عليه السلام را عالم بزرگوار ابو جعفر طوسى كه خدا از او خشنود باد در كتاب ((غيبت )) خويش - در نسخه اى كه تاريخ كتابت آن سال 471 است و اكنون نزد ماست - در بخش معجزات امام حسن عسكرى عليه السلام ذكر كرده است :
سعد بن عبدالله - احمد بن حسين (بن ) عمر بن يزيد - ابوالهيثم بن سيابه :
وقتى معتز فرمان داد امام عليه السلام را، هنگام رفتن سعيد حاجب به كوفه ، بدو سپارند و آن چه را ميان مردم شايع شده بود در قصر ابن هبيره (آبادى اى كه در زمان بنى اميه ساخته و در زمان بنى عباس تكميل شد) درباره ى حضرتش به جاى آورد (و آن حضرت را به شهادت رساند)، به پيشگاه ايشان نوشتم : قربانتان گردم ! خبرى به ما رسيده است كه سخت نگرانمان داشته است . پاسخ كتبى آن حضرت اين بود: ((سه روز بعد، گشايش خواهيد يافت .)) روز سوم ، معتز خلع شد.
تا كنون آن دعا را نيافته ام .

روايت تعرض خليفه ى مهتدى نام عباسى به مولايمان حضرت عسكرى عليه السلام از تنى چند به ما رسيده است ؛ از جمله على بن محمد صيمرى در كتاب نام برده . او چنين آورد:
سعد (بن عبدالله ) - ابوهاشم (داوود بن قاسم بن عبدالله جعفرى ):
من همراه با حضرت ابو محمد عسكرى عليه السلام در زندان مهتدى گرفتار بودم . شبى به من فرمود: ((ابا هاشم ! اين سركش ‍ امشب مى خواست با خدا در افتد؛ اما خداوند زندگانى اش را قطع كرد و خلافت را به جانشين وى رساند. من فرزندى ندارم . خدا، به كرم و لطف خود، پسرى خواهدم داد.))
صبح كه شد، تركان بر مهتدى يورش آوردند و توده ى مردم - كه معتزلى و قدرى بودن او را دانسته بودند - بر او شوريدند و او را به قتل رساندند و معتمد را به جاى او نشانده با وى بيعت كردند. مهتدى بر كشتن امام عليه السلام تصميم جدى داشت ؛ اما خداوند او را به خود وا نهاد تا كشته شد و به سوى كيفر سخت خداوندى رفت .

صيمرى كه خدا از او خشنود باد هم چنين در كتاب ياد شده اش و نيز ديگران فرموده ى امام حسن عسكرى عليه السلام و خبر كشته شدن به اصطلاح مهتدى عباسى را پيش از حادثه ، چنين باز مى گويند:
محمد بن حسن بن شمون از راوى ديگرى نقل مى كند كه : به امام ابو محمد عليه السلام - وقتى مهتدى حضرتش را دستگير ساخت - نوشتم : سرورم !
سپاس خداى را كه او را از ما به خود سرگرم ساخت . من شنيده ام كه شيعيان را تهديد مى كند و مى گويد: به خدا آنان را از روى زمين دور خواهم ساخت ! نامه ى پاسخ آن حضرت چنين بود: ((عمرش كوتاه تر از آن است . از امروز، 5 روز بشمار؛ در روز ششم به خوارى و سبكى و ناچيزى ، كشته خواهد شد.)) چنان كه فرموده بود، شد.
بسا كه گفته شود: در همه ى اين احاديث گفته نشده است كه امام عسكرى عليه السلام بر زندانى كننده و آزار رساننده ى خود دعا (و نفرين ) فرموده باشد. حقيقت اين است كه زبان حال چنين مى رساند كه آن حضرت دعا و نفرين فرموده باشد.

دست يازى معتمد عباسى را به حضرت امام عليه السلام گروهى نقل كرده اند: ما روايت على بن محمد صيمرى را كه خشنودى خدا بر او باد از كتاب ياد شده مى آوريم :
(عبدالله بن جعفر) حميرى - حسن بن على - ابراهيم بن مهزيار - محمد بن ابى الزعفران :
مادر حضرت ابو محمد عليه السلام (بانو سليل يا حديث عليها السلام ) چنين گفت :
(فرزندم امام عسكرى عليه السلام ) روزى به من فرمود: ((در سال 260، به حادثه ى سنگينى بر خواهم خورد كه بيم آن دارم مرا به كلى از پا اندازد.))
(بانو سليل ) فرمايد: من بى تابانه به گريه افتادم . فرمود: ((فرمان خداوند شدنى است ؛ بى تابى مكن .))
(آن بانو) در صفر سال 260، نا آرام و بى تاب شد.(638) گاه و بى گاه به بيرون شهر مى رفت و جوياى اخبار مى شد تا آن كه خبر آمد: معتمد آن حضرت را نزد على بن جرين (زندان بان ) زندانى ساخته و برادرش جعفر (بن على عليه السلام معروف به كذاب ) را با آن حضرت همراه كرده است . معتمد همواره از على بن جرين جوياى حال مى شد. او نيز خبر مى داد كه آن حضرت روزها روزه دار است و شب ها به نماز.
روزى (خليفه ) خبر گرفت . مثل هميشه پاسخ داد. گفت : هم اكنون برو و از سوى من سلامش برسان و بگو: همراه (با ملازم ) به خانه ى خويش باز گرديد.
من به در زندان رفتم . ديدم چارپايى زين كرده آماده است . به درون شدم . آن حضرت را نشسته يافتم و پاى افزار و لباس پوشيده . وقتى مرا ديد، برخاست . نامه را دادم . سوار شد. چون بر چارپا جاى گرفت ، ايستاد. پرسيدم : چرا ايستاده ايد، سرورم ؟ فرمود: ((تا جعفر بيايد:)) گفتم : (خليفه ) به من فرمان داده است كه تنها شما را آزاد كنم . فرمود: ((باز مى گردى و مى گويى : ما دو تن از يك خانه بيرون آمديم . اگر من باز گردم و او با من نباشد، چنان مى شود كه بر خليفه پوشيده نيست .))
(على بن جرين ) رفت و (همراه جعفر) بازگشت و گفت : (خليفه ) مى گويد: جعفر را به خاطر شما آزاد ساختم . من او را - به خاطر بدى اى كه به خود و شما كرده بود و سخنانى كه مى گفت - باز داشته بودم . آن گاه او را آزادى داد و با آن حضرت به خانه بازگشت .

صيمرى هم چنين در كتاب ياد شده اش ، بيرون آمدن امام عسكرى عليه السلام را از زندان معتمد و سخن او را بدان حضرت چنين مى گويد:
از محمودى (روايت شده است كه ): دست خط حضرت ابو محمد عسكرى عليه السلام را به هنگام خروج از زندان معتمد ديدم . (اين آيه را نوشته بود):
((مى خواهند نور خداوند را با دهان هاشان خاموش كنند! خداوند نور خويش را تمام خواهد داشت .))(639)
ما در كتاب ((الاصطفاء)) توضيح داديم كه چگونه روزگار خلفا آشفته شد تا ميلاد حضرت مهدى عليه السلام تحقق يابد. شرح آن در جزء 3 كتاب ((المذاكره )) تنوخى (640) ، در داستان آشوب هاى زنده شده در روزگار معتمد و نيز در جزء 3 ((اخبار الوزراء)) محمد بن عبدوس جهشيارى ، در (فصل ) اخبار وزيران معتمد (عباسى ) و نيز در كتاب ((الوزراء)) فناخسرو بن رستم بن هرمز، در (حوادث زندگى ) عبدالله بن يحيى بن خاقان آمده است . ما اين روايات را در كتاب ((الاصطفاء فى اءخبار الملوك و الخلفاء)) آورده ايم .

نصر بن على (بن نصر بن على ) جهضمى (بصرى (160-250) - كه (از راويان ) غير شيعه ى موثق است و خطيب بغدادى او را در ((تاريخ )) خود مى ستايد(641) و خطيب آشكارا با اءهل البيت عليهم السلام دشمنى مى ورزد - در اثر خود در موضوع مواليد ائمه عليهم السلام ، ذيل الحسن بن على العسكرى (عليه السلام ) گويد:
از جمله ى نشانه ها سخن حسن بن على عسكرى است هنگام زاده شدن محمد بن الحسن (عليهما السلام ): ((ستم كاران پنداشتند كه مرا مى كشند تا اين دودمان را براندازند! قدرت (خداوند) توانا را چگونه يافتند؟!)) و او را مؤ مل (= اميد) ناميد.
نيز از على بن محمد (صيمرى ) روايت است كه آن حضرت (642) فرمود:
((اگر ما اجازه ى سخن گفتن مى داشتيم . شك ها زودوده مى شد. هر چه خدا بخواهد مى شود.))(643)
گزيده ى دعاهاى مولا حضرت مهدى صلوات الله عليه
1 - دعاى معروف به ((علوى مصرى ))، براى هر سختى و مصيبت
مصنف كتاب ، على بن موسى بن جعفر بن محمد بن محمد طاووس گويد در كتابى قديمى - كه نويسنده اش خود را حسين بن على بن هند ناميده و آن را در شوال 396 نوشته است - دعاى علوى مصرى را با اين سند اين گونه يافتم :
اين دعا را سرور و اميدمان (حضرت امام زمان ) - كه درود خدا بر او باد - در خواب به مرد ستم ديده اى از شيعيان و به خانواده اش ‍ آموختند. خداوند از كارش گره گشود و دشمنش را كشت .
ابو على احمد بن محمد بن حسين بن اسحاق بن جعفر بن محمد علوى عريضى (در حران ) - محمد بن على علوى حسينى (كه در مصر ساكن بود):
از فرمان رواى مصر هراس بزرگ و بيم شديدى برايم پيش آمد. بر جان خود بيمناك شدم : نزد احمد بن طولون از من سعايت شده بود. به آهنگ خانه ى خدا از مصر بيرون شدم و از حجاز روانه ى عراق گشتم . به زيارت مولايم سيد الشهدا عليه السلام رفتم و از چيرگى بيمى كه داشتم ، به قبر حضرتش پناه بردم .
15 روز در كربلا ماندم . شب و روز مى ناليدم و دعا مى كردم . به من فرمود: ((امام حسين عليه السلام به تو مى فرمايد: فرزندم ! از فلانى ترسيده اى ؟)) پاسخ دادم : آرى ؛ مى خواست مرا بكشد؛ به سرورم پناه آوردم و تصميم بزرگ او را درباره ى خود شكوه بردم .
فرمود: ((چرا پروردگار خود و پدرانت را با دعاهاى پيامبران گذشته عليهم السلام نمى خوانى ؟ ايشان در سختى بودند و خداوند آن را با اين دعاها از ايشان زدود.)) پرسيدم : چگونه بخوانمش ؟
فرمود: ((شب جمعه كه شد، غسل كن و نماز شب بگزار. بعد از سجده ى شكر، دو زانو بنشين و اين دعا را بخوان .)) آن گاه دعايى براى من خواند.
(سيد محمد بن على علوى مصرى ) گويد: (آن حضرت ) 5 شب پياپى - در همان زمان كه من بين خواب و بيدارى بودم - بر من آشكار مى شد و اين دعا را مى فرمود تا آن را حفظ شدم . شب جمعه نيامد.
غسل به جاى آوردم و لباس تازه كردم و بوى خوش زدم و نماز شب گزاردم و به سجده شكر رفتم . آن گاه بر دو زانو نشسته اين دعا را به درگاه حق - جل و علا - خواندم . آن حضرت شب شنبه بر من ظاهر گرديد و فرمود: ((محمد! خواسته ات انجام شد و با پايان يافتن دعا، دشمنت نزد آن كه بدو سعايت برده بود، كشته شد.))
صبح ، با مولايم (سيد الشهدا عليه السلام ) خداحافظى كردم و به سوى مصر راه افتادم .
وقتى در راه مصر به اردن رسيدم ، مردم مومن از همسايگانم را در مصر ديدم . خبر داد كه احمد بن طولون دشمن مرا دست گير ساخت و فرمان داد او را از قفا سر بريدند. اين در شب جمعه رخ داد. سپس فرمان داد تا در رود نيلش افكندند!
بنا به توضيح جمعى از دوستان و برادران شيعى ، اين حادثه - همان گونه كه مولايم به من خبر داد - هم زمان با آن بود كه من دعا را به پايان رسانده بودم .
تذكر: اين دعا را - به روايتى كه بر اين نقل فزونى و كاستى دارد - خواهيم آورد.
للّه للّه دعاى مولايمان حضرت ولى عصر عليه السلام به روايت ديگر:للّه للّه للّه
ابوالحسن على بن حماد مصرى - ابو عبدالله حسين بن محمد علوى - محمد بن على علوى حسينى :
يكى از فرمان روايان سرزمينم اندوه بزرگى برايم پيش آورد و هراس فراوانى آفريد. سخت بيمناك شدم ؛ چندان كه اميد رهايى نداشتم . به زيارت پدران و سرورانم عليهم السلام به كربلا رفتم و به ايشان و خاكشان پناهنده و پناه جو شدم و از هراسى كه بر من چيره شده بود از ايشان امان خواستم . 15 روز را، شب و روز، به نياز و ناله گذراندم . (روزى ) در حالت بين خواب و بيدارى ، ولى خداوند و حجت زمان را كه برترين درود و سلام بر او و پدرانش باد ديدار كردم . به من فرمود: ((پسرم ! از فلان ترسيده اى ؟)) گفتم : آرى ؛ درباره ى من چنين و چنان تصميم دارد. من به سرورانم كه درود خدا بر ايشان باد به شكوه پناه آورده ام تا از وى رهايى ام دهند.
فرمود: ((چرا دعايى را كه پدران پيامبر من صلوات الله عليهم در سختى ها مى خواندند و بدان كار گشايى شدند، به درگاه پروردگار خويش و پروردگار پدران خويش نمى خوانى ؟)).
پرسيدم : آن ها چه مى خواندند تا من بخوانم ؟ فرمود: ((شب جمعه كه آمد، برخيز و غسل كن و نماز بگزار. پس از سجده ى شكر، در حالت زانوزده ، اين دعا را از ژرفاى دل بخوان .))
آن حضرت 5 شب پياپى بر من ظاهر مى شد و اين سخن و دعا را تكرار مى فرمود تا آن را از بر كردم . شب جمعه آمدن آن حضرت قطع شد. برخاستم و غسل به جاى آوردم و لباس تازه كردم و بوى خوش زدم و نماز بايسته ى شب را گزاردم . آن گاه نشسته بر دو زانو اين دعا را خواندم .
شب شنبه ، به سان شب هاى پيش ، بر من آشكار گرديد و فرمود: ((محمد! دعايت پذيرفته شد و دشمنت به هلاكت رسيد. وقتى دعايت به پايان رسيد، خداوند او را كشت .))
صبح كه شد، تنها انديشه ام وداع با سرورانم عليهم السلام بود و بازگشت به خانه اى كه از آن گريخته بودم . در ميان راه ، پيك حامل نامه هاى فرزندانم را ديدم كه : مردى كه از او گريختى گروهى را به ميهمانى خوانده بود. ميهمانان خوردند و آشاميدند و پراكنده شدند. او با غلامانش همان جا خوابيد. صبح شد. صدايى از او بر نمى خاست . روانداز را كنار زدند. ديدند از پشت او را سر بريده اند و خون از وى روان است . اين در شب جمعه اتفاق افتاد و كسى ندانست كه چنين كرد. (خانواده ام در نامه ) از من مى خواستند كه باز گردم .
وقتى به خانه رسيدم و جوياى او شدم و اين كه چه هنگام كشته شده است ، معلوم شد كه درست با پايان دعا هم زمان بوده است ! دعا اين بود:
رب من ذا الذى دعاك فلم تجبه ، و من ذا الذى ساءلك فلم تعطه ، و من ذا الذى ناجاك فخيبته اءو تقرب اليك فاءبعدته ؟
رب هذا فرعون ذوالاوتاد - مع عناده و كفره و عتوه و ادعائه الربوبيه لنفسه ، و علمك باءنه لايتوب ، و لا يرجع لايؤ وب و لا يومن و لايخشع - استجبت له دعائه و اعطيته سوله ، كرما منك وجودا و قله مقدار لماساءلك عندك مع عظمه عنده ، اخذا بحجتك عليه و تاكيدا لها حين فجر و كفر و استطال على قومه و تجبر، و بكفره عليهم افتخر، و بظلمه لنفسه تكبر، و بحلمك عنه استكبر، فكتب و حكم على نفسه جراءه منه اءن جزاء مثله اءن يغرق فى البحر، فجزيته بما حكم به على نفسه .
الهى و انا عبدك ابن عبدك و ابن اءمتك معترف لك بالعبوديه ، مقر باءنك اءنت الله خالقى ، لا اله لى غيرك و لا رب لى سواك ، موقن (644) بانك ربى و اليك مردى و ايابى ، عالم باءنك على كل شى ء قدير، تفعل ما تشاء و تحكم ما تريد.
لا معقب لحكمك و لا راد لقضاءك ، و اءنك الاول و الاخر و الظاهر و الباطن ، لم تكن من شى ء و لم تبن عن شى ء، كنت قبل كل شى ء و اءنت الكائن بعد كل شى ء و المكون لكل شى ء، خلقت كل شى ء بتقدير و اءنت السميع البصير.
و اءشهد اءنك كذلك كنت و تكون ، و اءنت حى قيوم لا تاءخذك سنه و لا نوم و لا توصف بالاوهام و لا تدرك بالحواس ، و لا تقاس ‍ بالمقياس و لاتشبه بالناس ، و ان الخلق كلهم عبيدك و اماؤ ك . اءنت الرب و نحن المربوبون ، و انت الخالق و نحن المخلوقون ، و اءنت الرازق و نحن المرزوقون .
فلك الحمد يا الهى اذ خلقتنى بشرا سويا، و جعلتنى غنيا مكفيا بعد ما كنت طفلا صبيا، تقوتنى من الثدى لبنا مريئا، و عذيتنى غذاء طيبا هنيئا و جعلتنى ذكرا مثالا سويا.
فلك الحمد حمدا ان عدلم يحص و ان وضع لم يتسع له شى ء، حمدا يفوق على جميع حمد الحامدين و يعلو على حمد كل شى ء، و يفخم و يعظم على ذلك كله و كلما حمد الله شى ء و الحمد لله كما يحب الله اءن يحمد.
و الحمد لله عدد ما خلق و زنه ما خلق و زنه اجل ما خلق ، و بوزن اخف ما خلق و بعدد اءصغر ما خلق ، و الحمد لله حتى يرضى ربنا و بعد الرضا، و اءساله اءن يصلى على محمد و آل محمد و ان يغفر لى ذنبى و ان يحمد لى اءمرى و يتوب على ، انه هو التواب الرحيم .
الهى و انى اءنا اءدعوك و اءساءلك باسمك الذى دعاك به صفوتك ابونا آدم عليه السلام - و هو مسى ء ظالم حين اءصاب الخطيئه ، فغفرت له خطيئته و تبت عليه و استجبت له دعوتك و كنت منه قريبا يا قريب - اءن تصلى على محمد و آل محمد و ان تغفر لى خطيئتى و ترضى عنى فان لم ترض عنى فاعف عنى فانى مسى ء ظالم خاطى عاص ، و قد يعفو السيد عن عبده و ليس براض عنه ، و اءن ترضى عنى خلقك و تميط عنى حقك .
الهى و اءساءلك باسمك الذى دعاك به ادريس عليه السلام - فجعلته صديقا نبيا و رفعته مكانا عليا، و استجبت دعائه و كنت منه قريبا يا قريب - ان تصلى على محمد و آل محمد و ان تجعل مابى الى جنتك و محلى فى رحمتك ، و تسكننى فيها بعفوك و تزوجنى من حورها بقدرتك يا قدير.
الهى و اءساءلك باسمك الذى دعاك به نوح - اذ نادى ربه انى مغلوب فانتصر، ففتحت اءبواب السماء بماء منهمر، و فجرت الاءرض ‍ عيونا فالتقى الماء على اءمر قد قدر، و حملته على ذات اءلواح و دسر، فاستجبت دعائه و كنت منه قريبا يا قريب - اءن تصلى على محمد و آل محمد و اءن تنجينى من ظلم من يريد ظلمى و تكف عنى باس من يريد هضمى و تكفينيى شر كل سلطان جائر و عدو قاهر، و مستخف قادر و جبار عنيد، و كل شيطان مريد و انسى شديد و كيد كل مكيد، يا حليم يا ودود.
الهى و اءساءلك باسمك الذى دعاك به عبدك و نبيك صالح عليه السلام - فنجيته من الخسف و اعليته على عدوه و استجبت دعائه و كنت منه قريبا يا قريب - اءن تصلى على محمد و آل محمد و اءن تخلصنى من شر ما يريدنى اعدائى به ، و يبغى بى حسادى و تكفينيهم بكفايتك و تتولانى بولايتك و تهدى قلبى بهداك ، و تؤ يدنى بتقواك و تبصرنى بما فيه رضاك ، و تغنينى بغناك يا حليم .
الهى و اءساءلك باسمك الذى دعاك به عبدك و نبيك و خليلك ابراهيم عليه السلام - حين اءراد نمرود القائه فى النار، فجعلت له النار بردا و سلاما، و استجبت له دعائه و كنت منه قريبا يا قريب - اءن تصلى على محمد و آل محمد و ان تبرد عنى حر نارك و تطفى عنى لهيبها و تكفينى حرها و تجعل نائره اءعدائى فى شعارهم و دثارهم ، و ترد كيدهم فى نحورهم و تبارك لى فيما اعطيتنيه كما باركت عليه و على آله ، انك اءنت الوهاب الحميد المجيد.
الهى و اءساءلك بالاسم الذى دعاك به اسماعيل عليه السلام - فجعلته نبيا و رسولا، و جعلت له حرمك منسكا و مسكنا و ماءوى ، و استجبت له دعائه و كنت منه قريبا يا قريب - ان تصلى على محمد و آل محمد و ان تفسح لى فى قبرى و تحط عنى وزرى ، و تشد لى ازرى و تغفرلى ذنبى ، وترزقنى التوبه بحط السيئات و تضاعف الحسنات و كشف البليات و ربح التجارات و دفع معره السعايات ، انك مجيب الدعوات و منزل البركات و قاضى الحاجات و معطى الخيرات و جبار السماوات .

next page

fehrest page

back page