سپس گفت : يا جعفر! با اين سال خوردگى و اين دودمان ، شرم نمى كنى كه
باطل مى گويى و ميان مسلمانان شكاف مى افكنى ؟! مى خواهى خون بريزى و رعيت را بر
واليان بشورانى ! فرمود: ((نه ، به خداى ؛ اى فرمان رواى مسلمانان . من چنين نكرده ام . اين ها نه نامه هاى من است و نه به خط من و نه مهر من .)) منصور
شمشير را به اندازه ى يك گز بيرون كشيد. گفتم : انا لله ! رفت ! با خود قرار گذاشتم كه اگر به من فرمان دهد، نافرمانى كنم ؛ زيرا مى پنداشتم كه
به من فرمان خواهد داد شمشير را بگيرم و (امام ) صادق عليه السلام را بكشم . گفتم :
اگر چنين فرمان داد، خود او را خواهم كشت ؛ هر چند جان خود و فرزندانم را بر سر اين
كار بگذارم و از انديشه اى كه نخست داشتم (و دنيا را بر آخرت ترجيح داده بودم ) در
پيشگاه خداى متعال توبه كردم . منصور به سرزنش پرداخت و آن حضرت عذر مى آورد تا جايى كه بيشتر شمشير را بر
كشيد. گفتم : انا لله ! به خدا تمام شد! اما تيغ را در نيام كرد و لختى سر فرو افكند.
آن گاه سر برداشت و گفت : به گمانم راست مى گويى . ربيع ! آن جعبه را از جايش در آن شبستان بياور. آوردم . گفت : در آن دست كن و بر محاسن
ايشان بگذار. (دست كردم ) پر از مشك بود. ريش آن حضرت (را بدان بيالودم ). سپيد
بود؛ مشكين شد. سپس منصور گفت : يكى از چارپايان نيكوى مرا - كه خود سوار مى شوم - در اختيار ايشان
بگذار و 10000 درهم بده و با احترام تا خانه همراهى شان كن . وقتى رسيديد، بگو،
مى توانيد نزد ما بمانيد و مى توانيد به شهر جدتان
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، مدينه ، برويد. شاد از سلامت آن حضرت و شگفت
زده از آن تصميم و اين سرانجام ، از نزد منصور بيرون شديم . وقتى به حياط قصر رسيديم ، گفتم : اى زاده ى
رسول خدا! در شگفتم كه او بر در خانه ى شما چه مى خواست و خدا چگونه او را باز
داشت و دور ساخت ! اما از كار خداى - عزوجل - شگفتى نيست . من شنيدم كه پس از آن دو
گانه دعايى خوانديد كه ندانستم چه بود؛ جز اين كه بلند بود. اين جا هم - منظورم در
صحن است - ديدم لب هاتان حركت كرد؛ اما متوجه نشدم چه خوانديد. فرمود: ((دعاى نخست دعاى اندوه و سختى هاست ؛ هرگز آن را تاكنون درباره ى كسى
نخوانده بودم . آن را جاى گزين دعاهاى بيشترى كه پس از نماز مى خواندم قرار دادم ؛
زيرا من نمى خواستم دعاهاى خود را ترك كنم . دعايى كه زير لب خواندم ، دعاى رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در جنگ خندق
بود كه پدرم از پدر خويش باز گو فرمود كه جدش از امير مؤ منان عليه السلام
نقل فرمود: روز احزاب ، مدينه از انبوهى مشركان چون تاج (در ميان گرفته ) شده بود. آنان همان
گونه بودند كه خدا فرمود: ((آن گاه كه از فراز و فروتر تان بر شما يورش
آوردند و ديدگان (از بيم ) خيره شد و دل ها به گلوها رسيد (و نزديك بود از سينه ها
خارج شود) و به خدا گمان ها (ى بد) برديد، آن هنگام بود كه باور داران آزموده شدند و
سخت به لرزه افتادند.))(399) رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم (آن
روز) اين دعا را خواند و امير مؤ منان عليه السلام نيز - هرگاه به غمى دچار مى شد - آن را
مى خواند.)) متن دعا: اللهم احرسنى بعينك التى لا تنام ، و اكنفنى بركنك الذى لا يضام و اغفر لى بقدرتك
على . رب لا اءهلك و اءنت الرجاء. اللهم اءنت اعز و اكبر مما اخاف و احذر. بالله استفتح و
بالله استنجح و بمحمد رسول الله صلى الله عليه و آله اتوجه ، يا كافى ابراهيم
نمرود و موسى فرعون ، اكفنى ما اءنا فيه . الله (الله )(400) ربى لا اءشرك
به شيئا. حسبى الرب من المربوبين ، حسبى الخالق من المخلوقين ، حسبى المانع من الممنوعين ، حسبى
من لم يزل حسبى ، حسبى مذ قط حسبى ، حسبى الله لا اله الا هو، عليه توكلت و هو رب
العرش العظيم . سپس فرمودند: ((اگر بيم اين حاكم بر مسلمانان نبود، اين مبلغ (اهدايى او) را به تو
مى دادم ؛ اما تو قبلا مى خواستى زمين مرا در مدينه به 10000 دينار بخرى ؛ من نفروختم
(اكنون ) آن را به تو مى بخشم .)) گفتم : اى فرزند پيامبر! من آن دو دعا را مى خواهم
. اگر بياموزيد، نيكى اين است . اكنون به زمين نياز ندارم . فرمود: ((ما خاندانى هستيم
كه احسان خود باز پس نمى گيريم . هم دعا را برايت مى نويسم و هم زمين را واگذار مى
كنم . با من به خانه بيا.)) چنان كه منصور گفته بود، با آن حضرت رفتم . (در خانه ) سند زمين را به نام من نوشت
و دعاى رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم و دعاى بعد از آن دو ركعت را نيز براى من
خواند و نوشتم . (راوى ) در اين جا دعايى را ذكر مى كند كه ما در روايت نخست آورديم و آغازش اين بود: اللهم انى اءساءلك يا مدرك الهاربين و يا ملجاء الخائفين ، اين دعا در آن نسخه ى
كهن است كه در حدود 6 ورق به قطع طالبى است و چنين پايان مى پذيرد: اءنت ربى و اءنت حسبى و نعم الوكيل و المعين . (ربيع ) گويد: به آن حضرت عرض كردم : اى فرزند پيامبر، منصور سخت مرا تحت
فشار قرار داده بود و شتاب مى نمود؛ اما شما آسوده اين دعا بلند را مى خوانديد؛ گويى
كه از او باكى نداريد! فرمود: ((آرى ، من بعد از نماز صبح ، دعايى مى خواندم كه
بايسته بود. آن دو ركعت نماز صبح بود. سبك گزاردم و پس از آن ، دعا را خواندم .))
پرسيدم : آيا از منصور نترسيديد كه چنان تصميمى براى شما داشت ؟ فرمود: ((ترس
از خدا از ترس او به من نزديك تر بود و خداوند سبحان در
دل من از او بزرگ تر.)) ربيع گويد: از آن چه كه از منصور ديدم و از خشم و كينه اش نسبت به (حضرت ) صادق
عليه السلام و هم زمان بزرگ داشت حضرتش چنان در شگفتى بودم كه گمان ندارم
براى هيچ كس چنين باشد. وقتى او را تنها و سر خوش يافتم ، گفتم : اى فرمان رواى مسلمانان ، كارى شگفت از
شما ديدم ! پرسيد: چه ؟ گفتم : اى امير مسلمانان ! بر جعفر (صادق عليه السلام ) چنان
خشم گرفتى كه نديدم هرگز بر ديگرى چنان كنى ؛ نه بر عبدالله بن الحسن و نه هيچ
كس ديگر؛ تا جايى كه خواستى او را با تيغ به
قتل برسانى و اين كه يك وجب از آن را بيرون كشيدى ؛ اما در غلاف كردى ! پس از گله
مندى از او، دوباره ى يك گز بيرون كشيدى ؛ اما باز غلاف كردى ! ديگر بار، جز اندكى
از تيغ ، همه ى آن را آختى ! چنان كه شك نكردم او را خواهى كشت - اما همه ى اين ها كنار
رفت و خشنودى باز گشت ؛ تا جايى كه به من فرمان دادى محاسنش را از آن مشك بيالايم
كه خاص خليفه است و حتى فرزند شما، مهدى ، و ولى عهد شما و عموهايتان هم اجازه ى
استفاده از آن را ندارند. آن گاه او را هديه و مركب دادى و مرا فرمودى تا به احترام همراهى
اش كنم ! گفت : اى واى ! ربيع ! روا نيست كه اين داستان را باز گويى ؛ پوشيده ماندنش بهتر
است . دوست ندارم از فرزندان فاطمه عليها السلام كسى آن را بشنود تا بدان فخر و
بر ما مباهات كنند. گرفتارى اى كه داريم براى ما بس است ؛ اما چيزى را از تو پنهان
نمى دارم . ببين كسى در خانه اگر هست ، دور ساز. هر كه را آن جا بود دور كردم . دوباره گفت : باز گرد و هيچ كس را مگذار بماند. چنين
كردم . گفت : (اكنون ) جز من و تو كسى نيست . به خدا سوگند، اگر آن چه را مى گويم
از كسى شنيدم ، تو و فرزندان و همه ى خانواده ات را خواهم كشت و اموالت را خواهم
ستاند. گفتم : اى پيشواى مسلمانان ! به خدايت مى سپارم ! گفت : ربيع ! به كشتن جعفر عليه السلام مصمم بودم . نه مى خواستم سخنى درباره اش
بشنوم و نه پوزشى از او بپذيرم . هر چند او قيام مسلحانه نمى كرد، خطرش از عبدالله
بن الحسن بيشتر بود و اين را از او و پدرانش ، از روزگار بنى اميه ، مى دانستم . وقتى بار اول دست به تيغ بردم ، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، بين من و او،
در برابرم ظاهر شد؛ با دستان گشاده و آستين بالا زده و با نگاه تند و خشم آگين به من
. رو باز گرداندم . وقتى دوباره بيش از بار نخست تيغ كشيدم ، پيامبر خدا صلى الله
عليه و آله و سلم را بسيار به خود نزديك تر يافتم ؛ با قصد حمله به من ، در صورت
اقدام . خود دارى كردم . آن گاه گستاخى كردم و (با خود) گفتم : پندار بود! و باز
شمشير كشيدم . اين بار رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم با آستين هاى بالا زده و چهره اى سخت بر
افروخته و تند و غضب آلود و گرفته در برابر ظاهر شد؛ چنان كه نزديك بود دست بر
من نهد. به خدا، ترسيدم كه اگر او را بكشم ، مرا بكشد. اين بود كه چنان ديدى . حقيقت فرزندان فاطمه عليها السلام را تنها نادانى كه از دين بهره ندارد نمى شناسد.
زنهار كه كسى اين را از تو بشنود! محمد بن ربيع گويد: تنها پس از مرگ منصور، پدرم اين را برايم گفت و من تا زنده
بودن مهدى و موسى و هارون و محمد (امين ) آن را به كسى نگفتم . 6 - دعاى حضرت امام جعفر صادق عليه السلام وقتى ششمين بار به نزد منصور فرا
خوانده شدند (اين پس از قتل محمد و ابراهيم فرزندان عبدالله بن الحسن ، دومين احضار به
بغداد بود.) در كتاب قديمى ياد شده به خط حسين بن على بن هند چنين ديدم : محمد بن جعفر رزاز قريشى - محمد بن عيسى بن عبيدبن يقطين - بشيربن حماد - صفوان بن
مهران جمال : مردى از قريشيان مدينه از بنى مخزوم ، پس از داستان
قتل دو فرزند عبدالله بن الحسن ، به منصور دوانيقى نوشت : جعفر بن محمد عليه السلام
هوادارش معلى بن خنيس را براى جمع آورى اموال زكات و هدايا و صدقات ) از شيعيان خود
فرستاده است . او با اين پول ، محمد بن عبدالله (بن الحسن ) را تقويت مى كند. منصور از
خشم نزديك بود دست خود را بجود! به عمويش داوود بن على - كه آن هنگام بر مدينه امير
بود - نوشت تا جعفر بن محمد عليه السلام را، بى دستورى ماندگارى و درنگ ، به
سوى وى گسيل دارد. داوود بن على نامه ى منصور را براى آن حضرت فرستاد و افزود:
فردا، بى تاخير به سوى فرمان رواى مسلمانان حركت كنيد. صفوان گويد: من آن روز در مدينه بودم . امام صادق عليه السلام در پى من فرستاد. به
خدمت رسيدم . فرمود: ((براى ما مركب فراهم ساز كه فردا صبح ، به عراق ره سپار
خواهيم شد.)) سپس در همان هنگام از جا برخاست و من نيز. به سوى مسجد پيامبر صلى
الله عليه و آله و سلم رفتيم . وقت ميانه ى نماز ظهر و عصر بود. چند ركعت گزارد. آن
گاه (به دعا) دست برداشت . آن روز از دعاى حضرتش ، اين بخش را حفظ كردم : يا من ليس له ابتداء و لا انقضاء(401) ، يا من ليس له امد و لا نهايه و لا ميقات
و لا غايه ، يا ذالعرش المجيد و البطش الشديد يا من هو
فعال لما يريد، يا من لا تخفى عليه اللغات و لا تشتبه عليه الاءصوات ، يا من قامت
بجبروته الاءرض و السماوات . يا حسن الصحبه يا واسع المغفره ، يا كريم العفو، صلى على محمد و
آل محمد و احرسنى فى سفرى و مقامى و فى حركتى و انتقالى ، بعينك التى لا تنام و
اكنفنى بركنك الذى لايرام . اللهم انى اءتوجه فى سفرى هذا بلاثقه منى لغيرك و لا رجاء ياءوى بى الا اليك ، و لا
قوه لى اتكل عليها و لا حيله اءلجاء اليها، الا ابتغاء فضلك و التماس عافيتك و طلب
فضلك و اجرائك لى على اءفضل عوائدك عندى . اللهم و اءنت اءعلم بما سبق لى فى سفرى هذا مما اءحب و اءكره ، فمهما اوقعت عليه قدرك
فمحمود فيه بلاؤ ك منتصح فيه قضاوك ، و اءنت تمحو ما تشاء و تثبت و عندك ام الكتاب
. اللهم فاصرف عنى فيه مقادير كل بلاء و مقضى
كل لاواء و ابسط على كنفا من رحمتك و لطفا من عفوك و تماما من عفوك و تماما من نعمتك حتى
تحفظنى فيه باحسن ما حفظت به غائبا من المومنين و خلقته فى ستر
كل عوره و كفايه كل مضره و صرف كل محذور، وهب لى فيه امنا و ايمانا و عافيه و يسرا و
صبرا و شكرا، و ارجعنى فيه سالما الى سالمين يا اءرحم الراحمين . صفوان گويد: از امام صادق عليه السلام خواستم تا دعا را دوباره براى من بخوانند. آن
را خواندند و من نوشتم . صبح كه شد، شتر آن حضرت را آماده ساختم . ره سپار عراق
شدند تا به شهر منصور (بغداد) رسيدند. اجازه ى ورود (به كاخ ) خواستند. رخصت داده
شد. صفوان گويد: يكى از حاضران مجلس منصور براى من تعريف كرد: وقتى منصور آن
حضرت را ديد، به خود نزديك و نزديك ترشان كرد. سپس نامه ى آن فرستنده را - كه
نوشته بود: معلى بن خنيس ، هوادار جعفر بن محمد عليه السلام از همه جا براى او
اموال گرد مى آورد و مى فرستد حضرتش آن را به محمد بن عبدالله (فرزند حسن مثنى )
مى رساند - طلبيد و آن را ارائه كرد. امام صادق عليه السلام نامه را خواند. منصور بدان حضرت رو كرد و گفت : جعفر بن
محمد! اين كدام اموال است كه معلى بن خنيس براى شما فراهم مى آورد؟ آن حضرت پاسخ
فرمود: ((پناه بر خدا از چنين كارى ، اى پيشواى مسلمانان ! گفت : آيا سوگند مى خوريد
كه بى گناه ايد؟ فرمود: ((آرى ؛ به خدا سوگند مى خورم كه چنين نبوده است .))
منصور گفت : به طلاق و عتاق سوگند خور!(402) فرمود: ((آيا به خدايى كه جز او خدايى نيست ، سوگند مى خورم و نمى پذيرى ؟!))
گفت : پيش من اظهار علم مكن !! فرمود: ((چگونه علم را از من دور مى دارى ؛ اى فرمان رواى مسلمانان ؟!)) گفت : رها كن اين را. هم اكنون نويسنده ى نامه را رو به رو خواهم كرد. مرد را آوردند و در
حضور امام عليه السلام ، درستى خبر از او پرسيدند: گفت : آرى ؛ درست است . اين هم
جعفر بن محمد است و هر چه گفته ام همان است . امام صادق عليه السلام فرمود: ((مرد! سوگند مى خوردى كه آن چه گفته اى راست است
؟)) گفت : آرى و چنين به سوگند پرداخت : به خداى خواهنده ى چيره ى زنده ى استوار
دارنده اى كه جز او خدايى نيست ... امام عليه السلام فرمود: ((شتاب مكن ! من تو را
سوگند مى دهم .)) منصور گفت : مگر سوگندش چه عيب داشت ؟ فرمود: ((خداى - تعالى - آزرمگين و بزرگوار است . اگر بنده اى او را ثنا گفت ، شرم
مى دارد كه با اين ستايش او را زود كيفر كند. اى مرد، چنين بگو: از قدرت و توان خدا
بيزارى مى جويم و به پناه قدرت و توان خود مى روم ؛ اگر راست نگفته باشم !))
منصور به مرد قريشى گفت : اين گونه كه ابوعبدالله عليه السلام مى گويد، سوگند
ياد كن . مرد نيز چنين كرد. هنوز سخنش به پايان نرسيده بود كه خاموش شد و افتاد و
مرد! منصور بيمناك شد و به خود لرزيد. آن گاه گفت : يا ابا عبدالله ! اگر خواستيد، فردا
صبح به مدينه ى جدتان باز مى گرديد و اگر خواستيد پيش ما بمانيد، در احترام و
نيكى به شما كوتاهى نخواهيم كرد. به خدا، از اين پس ، بد گويى هيچ كس را درباره
ى شما نخواهم پذيرفت . 7 - دعاى حضرت صادق عليه السلام آن گاه كه منصور هفتمين بار آن حضرت را
فراخواند. اين را در حرزهاى آن حضرت آورديم ؛ اما در اين روايت بر آن فزونى هست . شايد اين
افزونى مربوط به پيش از نوبت قبل باشد كه به سعايت آن قريشى بود. راوى اين
نقل محمد بن عبدالله اسكندرى است . اين دعا، دعاى ارزشمندى است كه اجابت آن تعهد شده است . آن را از كتابى به قطع برگ
61/1 برگ نقل مى كنيم كه شامل چندين كتاب است . نخستين آن ها كتاب ((التنبيه لمن
يتفكر فيه )) است كه اين دعا در آخر آن است : از محمد بن عبدالله اسكندرى نقل است كه گفت : من از جمله نديمان و نزديكان فرمان رواى
مسلمانان ابو جعفر منصور بودم . از ميان همه ، من راز دار وى بودم . روزى بر او وارد شدم
. غمگين بود و به سردى آه مى كشيد. گفتم : چرا در انديشه ايد، اى پيشواى مومنان ؟ گفت
: محمد، صدتا يا بيشتر از اولاد فاطمه عليها السلام كشته شده اند؛ اما سالار و بزرگ
ايشان هنوز هست . گفتم كيست ؟ گفت : جعفر صادق ! گفتم : اى پيشواى مسلمانان ، او مردى است كه از بسيارى عبادت كاهيده شده است و توجه
به خدا او را از حكومت و خلافت خواهى باز داشته است . گفت : محمد، مى دانم تو به او
معتقدى و او را امام مى دانى ؛ اما حكومت پدر و مادر ندارد. با خود عهد كرده ام امروز را به
پايان نرسانم تا از اين غم بيرون آيم . محمد گويد: به خدا سوگند، (سخت ناراحت شدم و) همه ى راه ها را بر خود بسته يافتم .
آن گاه شمشير دارى را خواست و گفت : ابو عبدالله صادق عليه السلام را مى خوانم و با
او به گفتگو مى شوم . هرگاه كلاه از سر برداشتم ، با اين علامت او را گردن بزن . آن
گاه همان ساعت به احضار امام صادق عليه السلام فرمان داد. من در صحن كاخ ، با آن حضرت برخوردم . لب هايش حركت مى كرد و نمى دانستم چه مى
خواند. ديدم همه ى كاخ چون كشتى گرفتار امواج دريا مى لرزد. سپس ديدم كه منصور
پيشاپيش آن حضرت سر و پا برهنه راه مى رود. دندان هايش به هم مى خورد و همه ى بدنش مى لرزد. گاه سرخ مى شود و گاه زرد!
بازوى امام صادق عليه السلام را گرفت و بر تخت حكومت خود نشاند و خود، مانند بنده
اى در برابر مولا، جلوى تخت زانو زد. آن گاه پرسيد: اى زاده ى پيامبر! چه شد كه اين
هنگام آمديد؟ فرمود: ((اى فرمان رواى مسلمانان ! به اطاعت خدا و
رسول و به فرمان پيشواى مسلمين آمدم .)) گفت : من شما را نخواندم ؛ اشتباه از پيك
بود. سپس گفت : خواسته اى بخواهيد. فرمود: ((مى خواهم مرا جز براى كارى فرا
مخوانى .)) گفت : اين خواسته و هر خواسته ى ديگر را انجام خواهم داد. امام عليه السلام به سرعت بازگشت . خداى -
عزوجل - را بسيار سپاس گفتم . ابو جعفر منصور فرمان داد لباس (و بستر) خواب فراهم ساختند. به خواب عميقى فرو
رفت . نيمه شب برخاست . من بالاى سرش نشسته بودم . خوش حال شد. گفت : باش تا نمازم را قضا كنم و داستان را برايت بگويم . وقتى نمازش را قضا كرد، رو به من گفت : وقتى ابو عبدالله صادق عليه السلام را
فراخواندم و تصميم قتل او داشتم ، اژدهايى ديدم كه با دم خويش پيرامون كاخ مرا احاطه
كرده بود و بالا و پايين آن را در ميان دو فك گرفته . به زبان عربى فصيح و
آشكارى به من مى گفت : منصور! خداوند توانا و بزرگ مرا فرستاده است تا اگر
گزندى به ابو عبدالله صادق برسانى ، تو و همه ى كاخت را فرو بلعم !
عقل از سرم پريد و بدنم به لرزه افتاد و دندان هايم شروع به لرزيدن كرد. محمد بن عبدالله اسكندرى مى گويد: بدو گفتم : اى امير مسلمانان ! اين شگفت نيست . ابو
عبدالله ميراث دار دانش پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و جدش امير مؤ منان على بن
طالب عليه السلام است . او دعاها و اذكارى مى داند كه اگر بر شب بخواند، روشن مى
شود و اگر بر روز، تاريك و اگر بر امواج درياها، آرام مى گيرند. چند روز بعد به او گفتم : اى پيشواى مسلمانان ! آيا اجازه مى دهى به ديدار ابو عبدالله
صادق عليه السلام روم ؟ پذيرفت و مخالفتى نكرد. به محضر امام عليه السلام رسيدم
. سلام كردم و گفتم : مولاى من ، به حق جدتان
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، دعايى را كه هنگام ورود نزد ابو جعفر منصور
خوانديد به من بياموزيد. فرمود: ((باشد.)) سپس افزود: ((محمد، اين دعا حرز
ارزشمند و دعاى بزرگى است . من آن را از پدران والايم كه درود خدا بر ايشان باد دارم . اين حرز از كتاب پر ارزش خداوند بزرگ دارم ؛ كتابى كه از هيچ سو
باطل به آن راه ندارد و فرستاده ى استوار ستوده است . بنويس ...)) سپس آن را بر من خواند كه حرز ارزشمند و دعاى بزرگ و خجسته و پذيرفته اى است . زمانى كه ابو مخلد عبدالله بن يحيى از سوى بغداد نامه اى به خراسان نزد امير
ابوالحسن نصر بن احمد (بن اسماعيل سامانى ) در بخارا آورد، اين حرز در دفترى با
برگ هاى سيمين ، با آب طلا نوشته بود. او آن را به شيخ
ابوالفضل محمد بن عبدالله بلعمى اهدا كرد و گفت : اين از ارزشمندترين هديه ها و
گران سنگ ترين تحفه هاست . هر كه خداوند متعال صبحگاهان او را به خواندن آن توفيق
دهد، خود از هر بلايى مصونش خواهد داشت و از شر بيمارى ها و آفت ها و سختى ها پناهش
خواهد داد. اين تجربه شده است ؛ مگر آن كه كسى خالصانه براى خداوند -
عزوجل - نخواند: آغاز آن چنين است : لا اله الا الله ابدا حقا حقا، لا اله الا الله ايمانا و صدقا، لا اله الا الله تعبدا و رقا، لا
اله الا الله تلطفا و رفقا، لا اله الله حقا حقا، لا اله الا الله ، محمد
رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم . اعيذ نفسى و شعرى و بشرى و دينى و اءهلى و مالى و ولدى و ذريتى و دنياى و جميع من
اءمره يعنينى من شر كل ذى شر يوذينى . اعيذ نفسى و جميع ما رزقنى ربى و ما اغلقت عليه ابوابى و احاطت به جدرانى و جميع ما
اتقلب فيه من نعم الله عزوجل و احسانه ، و جميع اخوانى و اخواتى من المومنين و المومنات
بالله العلى العظيم ، و باسمائه التامه الكامله المتعاليه المنيفه الشريفه الشافيه
الكريمه الطيبه الفاضله المباركه الطاهره المطهره المخزونه المكنونه التى لا
يجاوزهن بر و لا فاجر. و بام الكتاب و فاتحته و خاتمته ، و ما بينهما من سوره شريفه و آيه محكمه ، و شفا و
رحمه و عوذه و بركه ، و بالتوراه و الانجيل و الزبور و القرآن العظيم ، و بصحف
ابراهيم و موسى ، و بكل كتاب انزله الله عزوجل ، و
بكل رسول ارسله الله ، و بكل برهان اظهره الله
عزوجل ، و بالاء الله و عزه الله و قدره الله و
جلال الله ، و قوه الله و عظمه الله و سلطان الله ، و منعه الله و من الله و حلم الله ، و
عفو الله و غفران الله ، و ملائكه الله ، و كتب الله و انبياء الله و
رسل الله و محمد رسول الله صلى الله عليه و آله . و اءعوذ بالله من غضب الله و عقابه و سخط الله و نكاله ، و من نقمه الله و اعراضه و
صدوده و خذلانه ، و من الكفر و النفاق و الحيره و الشرك و الشك فى دين الله ، و من شر
يوم الحشر و النشور و الموقف و الحساب ، و من شر
كل كتاب قد سبق ، و من زوال النعمه و حلول النقمه و
تحول العافيه و موجبات الهلكه و مواقف الخزى و الفضيحه فى الدنيا و الاخره . و اءعوذ بالله العظيم من هوى مرد و قرين سوء مكد(403) ، و جار موذ و غنى مطغ و
فقر منس . و اءعوذ بالله العظيم من قلب لايخشع و صلاه لاتنفع و دعاء لايسمع و عين لاتدمع و بطن
لا يشبع ، و من نصب و اجتهاد يوجبان العذاب و من مرد الى النار و سوء المنظر فى النفس و
الاهل و المال و الوالد و عند معاينه ملك الموت عليه السلام . و اءعوذ بالله العظيم من شر كل دابه هو آخذ بناصيتها، و من شر
كل ذى شر، و من شر ما اءخاف و اءحذر، و من شر فسقه العرب و العجم ، و من شر فسقه
الجن و الانس و الشياطين ، و من شر ابليس و جنوده و اءشياعه و اءتباعه ، و من شر
السلاطين و اءتباعهم ، و من شر ما ينزل من السماء و ما يعرج فيها، و من شر ما يلج فى
الاءرض و ما يخرج منها، و من كل سقم (404) و آفه و غم و هم و فاقه و عدم ، و من
شر ما فى البر و البحر و من شر الفساق و الفجار و الدعار(405) و الحساد و
الاشرار و السراق و اللصوص ، و من شر كل دابه هو آخذ بناصيتها ان ربى على صراط
مستقيم . اللهم انى احتجز بك من شر كل شى ء خلقته و اءحترس بك منهم . و اءعوذ بالله العظيم من الحرق و الغرق و الشرق و الهدم و الخسف و المسخ و الحجاره و
الصيحه و الزلازل و الفتن و العين و الصواعق ، و الجنون و الجذام و البرص ، و
الاءمراض و الافات و العاهات (و المصيبات )(406) ، و
اكل السبع و ميته السوء و جميع انواع البلايا فى الدنيا و الاخره . و اءعوذ بالله العظيم من شر ما استعاذ منه الملائكه المقربون و الانبياء المرسلون و
خاصه مما استعاذ منه محمد عبدك و رسولك صلى الله عليه و آله و سلم . اءساءلك ان
تعطينى من خير ما ساءلوا و ان تعيذنى من شر ما استعاذوا، و اءساءلك من الخير كله عاجله و
آجله ما علمت منه و مالم اءعلم . بسم الله و بالله و الحمد لله و اعتصمت بالله و اءلجاءت ظهرى الى الله و ما توفيقى
الا بالله و ما شاء الله و اءفوض اءمرى الى الله و ما النصر الا من عندالله ، و ما
صبررى الا بالله و نعم القادر الله و نعم المولى الله و نعم النصير الله ، و لا ياتى
بالحسنات الا الله و لايصرف السيئات الا الله و لا يسوق الخير الا الله (و ما بنا من نعمه
فمن الله ).(407)
|